آرگوناتیکا، سرودۀ آپولونیوس رودسی، یکی از مهمترین حماسههای جهان یونانی و تنها حماسۀ کامل بهجامانده از دوران هلنیستی است؛ روایتی از سفر یاسون و گروهی از نامدارترین پهلوانان یونان با کشتی آرگو، در جستوجوی پشم زرین در سرزمین دوردست کولخیس. کتاب نخست از پیشگویی شومِ پلیاس و گردآمدن پهلوانان آغاز میشود و با وداع یاسون با مادر، ساخت و به آب انداختن آرگو، قربانی برای آپولون، سرود افسونگر اورفئوس، نخستین ماجراهای دریایی و سرانجام ناپدیدشدن هوالس و جا ماندن هراکلس از سفر ادامه مییابد... این مجموعه که برای نخستین بار ترجمه نسخه کامل اثر (مبنی بر چهار دفتر) را همراه راهنمای کامل تمامی نامهای اثر از متن یونانی باستان به زبان فارسی برای خوانندۀ عمومی ایرانی به صورت رایگان PDF عرضه میکند، کوشیده است شکوه و تصویرپردازی حماسی متن اصلی را با زبانی طبیعی و روان درآمیزد تا خواننده بهجای آنکه با «ترجمۀ یک متن باستانی» روبهرو باشد، خود را همراه آرگو بر آبهای ناشناخته و در میان پهلوانان، خدایان و خطرهای سفر احساس کند.
📝 ترجمه، تهیه و تدوین: باشگاه علوم انسانی (با بهرهگیری از جدیدترین نسخه پیشرفته هوش مصنوعی Claude مدل Opus 5)
✅ دریافت فایلهای PDF کتاب در کانال تلگرامی کتابخانه باشگاه علوم انسانی:
🏛 تندیس ارسطو در موزهٔ کاخ آلتمپس رم، یکی از شناختهشدهترین بازنماییهای چهرهٔ فیلسوف بزرگ یونانی است؛ اما آنچه امروز میبینیم، در حقیقت اثری چندلایه و حاصل چند دورهٔ تاریخی است. این سردیس، نسخهای رومی از الگویی یونانی در سدهٔ چهارم پیش از میلاد است که بهطور سنتی آن را به لوسیپوس، یکی از بزرگترین پیکرتراشان یونان، نسبت میدهند. اصل برنزیِ آن اثر از میان رفته و چهرهٔ ارسطو از طریق نسخهها و بازتابهای بعدی برای ما شناخته شده است.
نسخهٔ موجود در کاخ آلتمپس به قرن نخست میلادی تعلق دارد و از مرمر یونانی ساخته شده است. نکتهٔ جالبی که بسیاری از بازدیدکنندگان نمیدانند این است که تمام چیزی که در تصویر میبینیم باستانی نیست: پوشش بزرگی که بر شانههای ارسطو قرار گرفته، افزودهای مدرن است و بخشهایی از پیکره و صورت نیز در دورههای جدید مرمت شدهاند. بنابراین این اثر، ترکیبی از یک پرترهٔ باستانی و تکمیل و مرمت مدرن است.
چهرهٔ ارسطو در این سنت تصویری، برخلاف بسیاری از پیکرههای آرمانی یونانی، کاملاً ایدهآل و جوانسازی نشده است. پیشانی پهن و چروکخورده، موهای کمپشت در بالای سر، گونههای فرورفته، پلکهای سنگین و ریش کوتاه، همگی نوعی تصویر فردی و قابلشناسایی از فیلسوف را شکل میدهند؛ گویی هنرمند تلاش کرده نه فقط «یک فیلسوف»، بلکه شخصی با سن، ویژگیهای جسمانی و شخصیت مشخص را نشان دهد. همین مسئله این پرتره را در تاریخ هنر یونان و روم بسیار مهم میکند.
البته نباید این چهره را یک «عکس باستانی» از ارسطو دانست. هیچ تصویر قطعی و همزمانی با زندگی او در دست نیست و بازسازی چهرهٔ ارسطو حاصل مقایسهٔ نسخههای گوناگون و شواهد تاریخی و هنری است. همچنین انتساب این الگو به لوسیپوس و روایت مشهور دربارهٔ سفارش آن از سوی اسکندر مقدونی، امروزه با احتیاط بیشتری از گذشته مطرح میشود و همهٔ جزئیات این داستان قطعی نیست.
این سردیس از مجموعهٔ معروف لودوویسی به موزه رسیده و امروز در کاخ آلتمپس، یکی از بناهای مجموعهٔ موزه ملی روم، نگهداری میشود. به این ترتیب، آنچه مقابل چشم ماست فقط «تندیس ارسطو» نیست؛ بلکه زنجیرهای چندصدساله از تاریخ هنر و حافظهٔ تاریخی است: ارسطوی واقعی در قرن چهارم پیش از میلاد، الگوی یونانیِ گمشده، نسخهٔ رومیِ قرن نخست میلادی، مجموعهداری خاندان لودوویسی، و سرانجام مرمت و ارائهٔ مدرن در موزهٔ امروز.
شاید جذابترین نکته دربارهٔ این اثر همین باشد: اصلِ پرتره از میان رفته، اما از طریق نسخههایی مانند این سردیس، هنوز میتوانیم تصویری را که جهان باستان از چهرهٔ یکی از مهمترین متفکران تاریخ در ذهن داشته، تا حدی بازسازی کنیم.
۱۷ سال است که صدا و سیمای ایران، در ترجیعبندی تکراری و خودشیفته، سریالی را بازپخش میکند که هدف اولیه و ایدئولوژیک آن، ترسیم مرزی قاطع میان «رستگاری یکتاپرستانه» و «ضلالت چندخداباورانه (پاگانیستی)» است. سریال «یوسف پیامبر» بنا بود مانیفستی تصویری در تقبیح شرک و بتپرستی مصر باستان و ثناگویی از توحیدِ منزهِ عبری-اسلامی باشد. اما در پسی پشت این پروپاگاندای رسمی، اتفاقی غریب و ناخواسته رخ داد: حافظهی جمعی اکثر مخاطبان ایرانی، بهجای آنکه شیفتهی پاکدینیِ مجرد و منزهطلبانهی یکتاپرستی و یکتاپرستان سریال (از آخنآتون گرفته تا یوسف) شود، مفتونِ شکوه، مناسک، انضمامیت و هیبتِ معبد آمون و کاهنان آن شد. اما چرا تلاشِ هدفمندِ کارگردان و مدیران رسانه برای سیاهنمایی از پاگانیسم، در عملیاتی معکوس، به رمانتیکسازی و جذابیتِ امرِ پاگانی بین اکثر مخاطبان ایرانی انجامید؟ پاسخ را باید در ریشهایترین گسلِ میان الاهیات یکتاپرستانهی رسانهای و الاهیاتِ سیاسیِ پاگانیسم جستوجو کرد. یکتاپرستی، آنگونه که در خوانشهای رسمی و تلویزیونی بازنمایی میشود، غالباً امریست انتزاعی، سرد، اخلاقزده و عاری از زوایدِ زیباشناختیِ ملموس؛ خدایی غایب، بیتجسد و بیصورت که تنها از رهگذر اطاعت، نهی، و انقیاد اخلاقی احضار میشود. در مقابل، پاگانیسمِ مصر باستان خدایانی به دست میدهد که در جهانِ انضمامی «حضور» دارند؛ خدایانی تجسدیافته در پیکرههای عظیم، بخوردانها، طلا، معماریِ خیرهکننده، و معابدی که آسمان را به زمین گره میزنند. انسان، بهمثابه موجودی گوشتوپوستدار، لاجرم با امر مقدسی که تجسد یافته، مرئی است و حواس پنجگانه را درگیر میکند، پیوندی روانشناختی و عمیقتر برقرار میکند تا با خدایی منزه که حلول و جلوهی مادیاش در جهانِ روزمره نفی میشود. از منظری الاهیاتی-سیاسی، معبد آمون و در رأس آن کاهنی چون آنخماهو -برخلاف میل سازندگان سریال که کوشیدند آنان را مشتی شارلاتانِ جاهطلب بنمایند- تجلی یک «نظم سیاسیِ خودبنیاد» و یک «نوموس»ِ استوار بودند. کاهنان آمون، فرمِ تحققیافتهی قدرتِ زمینی بودند؛ متولیانِ روانشناسیِ تودهها، مهارِ بحرانهای زیستی (نظیر قحطی)، و حفظ ثباتِ شهر. سوگند به آمون، برخلاف شعارهای انتزاعیِ توحیدی، سوگندی بود درون افق اخلاقی-سیاسیِ همان شهر؛ پیوندی وثیق میان امر مقدس و حاکمیت. مخاطب ایرانی، در کاهنان معبد نه «شرِ مطلق»، بلکه آموزگارانِ واقعیِ سیاست، اقتدار، و پیچیدگیهای وجودیِ انسانِِ قدرتمدار را میبیند. آنان سخنگویان خدایانی بودند که گرچه برساخته، اما بر سر سفرهی مردم، در ترسها، مناسک، و امیدهای روزمرهشان حضوری ملموس داشت. اینجا با تناقضی دراماتیک روبهروییم که بیشباهت به وضعیت «بهشت گمشده»ی جان میلتون نیست: در تلاش برای کراهتبخشی به جبههی شر، ناخواسته جذابترین، انسانیترین و پویاترین بخشِ درام به همان جبههی محکوم واگذار میشود. یکتاپرستیِ سریال، بهدلیل اتکای مطلق به تقدسبخشیِ غیرقابلنقد و سلبِ هرگونه پیچیدگی و خطاپذیری از پیامبر، به فرمی از «جزمگراییِ خشک و مکتبی» سقوط میکند؛ حال آنکه معبد آمون، با همهی خدعهها، کشمکشهای درونی، مناسک باشکوه و حتی انحطاطش، «حیاتِ واقعی» و مناسباتِ انضمامیِ قدرت را بازنمایی میکند. کاهنان معبد مردانی بودند که سنگینیِ بارِ حفظِ یک امپراتوری را بر دوش میکشیدند، حال آنکه پیامبرِ یکتاپرست در این بازنمایی، بیشتر به مجریِ پیشگوییهای ازپیشتعیینشدهای میماند که احتیاجی به چالشهای واقعیِ سیاستورزی ندارد. در نهایت، اقبالِ ناخواستهی اکثر مخاطبان ایرانی به آمون و معبدش، سیلیِ محکمِ واقعیتِ زیسته و زیباییشناسیِ امر مقدس بر صورتِ ایدئولوژیِ رسمی است. وقتی رسانه بکوشد دین را به فرمولهای اخلاقیِ دستوری و انقیادِ سیاسی تقلیل دهد، انسانِ خسته از اخلاقگراییِ یکدست، به جذبهی رازآمیزِ اسطوره، مناسک، و خدایانی پناه میبرد که گرچه سنگیاند، اما دستکم در سایهی باشکوهِ معابدشان، تجربهای حسی، زیباییشناختی و ملموس از «امر قدسی» را ارزانی میدارند. شاید بزرگترین طنزِ تاریخِ پخشِ این سریال همین باشد: تلویزیون رسمی ایران، ۱۷ سال است که بیوقفه، سرودِ ستایشِ پاگانیسم را در گوش مخاطبانی میخواند که بیش از هر زمان دیگری، تشنهی راز، زیبایی، و خدایانی ملموساند.
🏛 در زنجیرهٔ طلاییِ گئورگیوس گیمیستوس پلِتون، پس از حکیمان باستانی (زرتشت و مغان ماد، کورتهای کرت، کاهنان زئوس در دودونا، پولییدوس، تیرسیاس و کِیرون)، به هفت حکیم یونان باستان میرسیم. این هفت تن عبارتاند از: خیلونِ اسپارتی، سولونِ آتنی، بایاسِ پریِنه، تالسِ میلتوسی، کلئوبولوسِ لیندوسی، پیتاکوسِ میتلِنهای و میسونِ خِنایی. پلِتون آنان را در امتداد همان سنت حکمت باستانی قرار میدهد که پیش از آنان با قانونگذاران، کاهنان و حکیمان کهن آغاز شده بود و پس از آنان نیز با فیثاغورس و فیلسوفان سنت فیثاغوری ـ افلاطونی ادامه پیدا کرد. بنابراین، هفت حکیم برای او صرفاً چند چهرهٔ تاریخی مشهور نیستند؛ آنان حلقهای از یک سنت حکمتاند که در آن دانایی باید از طریق خرد، زندگی و رفتار انسان را نیز شکل دهد.
داستان چنین روایت میشود که هنگامی که هلن از تروآ به سوی یونان بازگردانده میشد، سهپایهٔ زرینی را که همراه داشت به دریا افکند؛ زیرا درست حدس زده بود که مردم بر سر مالکیت آن با یکدیگر نزاع خواهند کرد. چندین قرن بعد، سهپایه پیدا شد و همانگونه که هلن پیشبینی کرده بود، اختلاف بر سر اینکه چه کسی باید آن را در اختیار داشته باشد آغاز شد. سرانجام آن را نزد خردمندترین کسی که میشناختند، یعنی تالسِ میلتوسی، بردند تا داوری کند. اما تالس خود را خردمندترین مرد نمیدانست و سهپایه را برای بایاسِ پریِنه فرستاد. بایاس نیز خود را شایستهٔ چنین عنوانی ندانست و آن را به دیگری سپرد. این ماجرا ادامه یافت تا سهپایه از دست هفت حکیم گذشت و سرانجام دوباره به تالس بازگشت. آنگاه این هفت حکیم با یکدیگر تصمیم گرفتند که سهپایه را به آپولون در دلفی تقدیم کنند، زیرا او سرچشمهٔ همهٔ حکمت است. آنان همچنین سه لوح برپا کردند که در مجموع ۱۴۷ سخن حکیمانه بر آنها نوشته شده بود؛ سخنانی که بعدها با عنوان «فرامین هفت حکیم» یا «گزینگویههای دلفی» شناخته شدند.
📖 متون رازآلود چندخدایی هلنی راهنمایی عملی برای آیین پاگانیِ بازسازیشدهٔ گئورگیوس گمیستوس پلِتون ✍🏻 جان اوپسواوس 📄 صص. ۲۸–۲۹
* بلافاصله پس از داستان هفت حکیم، نویسنده وارد معرفی فیثاغورس میشود و توضیح میدهد که چرا پلِتون فیثاغورس را حلقهٔ بعدی این «زنجیرهٔ حکمت» میداند. این قسمت برای فهم اینکه پلِتون چگونه حکمت یونانی را به یک سنت دینی ـ فلسفی پیوسته تبدیل میکند، بسیار خواندنی است. زنجیره طلایی حکمت و سنت دینی-فلسفی که از زرتشت آغاز میشود.
🖼 تصویر: نقاشی بنوتزو گوتزولی هنرمند ایتالیایی عصر رنسانس از گئورگیوس گمیستوس پلتون
« غاری دلانگیز و تاریک، مقدس برای حوریانِ (نیمفها) فراموششده، که در آن خمرهها و کوزههای سنگی، دارهای سنگی برای بافتن جامههای ارغوانی، زنبورها و آبهای همیشهجاری وجود دارد. این غار دو در دارد: یکی رو به شمال که برای انسانها قابل عبور است و دیگری رو به جنوب که «راه جاودانگان » است. » ادیسه هومر
چنین توصیفی نمیتواند صرفاً برای سرگرمی یا بهعنوان یک گزارش جغرافیایی آمده باشد؛ جزئیات آن نشان میدهد که شاعر معنایی رمزی را در آن نهفته است.
حتی اگر خود غار واقعاً در ایتاکا وجود داشته باشد، باز باید مقصود کسانی را که آن را مقدس کردهاند و نیز مقصود هومر را جستوجو کرد؛ زیرا پیشینیان مکانهای مقدس را بدون نمادهای رازآمیز برپا نمیکردند و هومر نیز امور مربوط به آنها را بیحساب روایت نمیکرد. غار، به سبب تاریکی، سنگیبودن و درونبودن در زمین، نمادی مناسب برای جهان است؛ زیرا جهان از جهت ماده تاریک و پوشیده است، اما از جهت صورتها، نظم و آرایش خود زیباست. از همین رو جهان کیهان (Cosmos) نامیده شده است.
از این جهت میتوان جهان را به غاری تشبیه کرد: آنچه در بیرون و سطح آن دیده میشود زیباست، اما آن کس که به بنیاد و ژرفای آن مینگرد، با تاریکی و پوشیدگی روبهرو میشود. آبهای جاری غار نیز با نیروهایی که بر آبها فرمان دارند پیوند دارند و از این رو غار به حوریان فراموششده اختصاص یافته است. این حوریان، در عین حال، با روحهایی که برای ورود به زایش فرود میآیند ارتباط دارند؛ زیرا آب با زایش پیوند دارد.
پیشینیان، پیش از آنکه معابد ساخته شوند، غارها را برای خدایان مقدس میکردند. در کرت، آرکادیا و ناکسوس نمونههایی از غارهای مقدس بودند.
پارسیان نیز در آیینهای رازآمیز خود، «فرود روحها به جهان زیرین و بازگشت دوبارهٔ آنها» را به رازآموز نشان میدادند و مکان این آیین را «غار» مینامیدند. اوبولوس، میگوید زرتشت در نخستین گام غاری طبیعی، سرسبز و دارای چشمه را در کوههای مجاور پارس به افتخار میترا، «آفریننده و پدر همهچیز»، تقدیس کرد. این غار، از نظر زرتشت، تصویری از جهانی بود که میترا ساخته بود؛ و چیزهایی که درون غار قرار داشتند، با فاصلهها و نظمی متناسب، نماد عناصر و نواحی جهان بودند.
پس از زرتشت نیز این رسم در میان دیگران ادامه یافت که آیینهای خود را در غارها و دخمهها، چه طبیعی و چه ساختهٔ دست انسان، برگزار کنند. بدین ترتیب، غار هومری و غار پارسی در کنار یکدیگر قرار میگیرند: هر دو غار با جهان، با عناصر و نواحی کیهانی، و با فرود و بازگشت روحها پیوند دارند.
📜 «دربارهٔ غار حوریان (نیمفها) در کتاب سیزدهم اودیسه» ✍🏻 پورفیریوس اسکندریه 📚 مجموعه آثار 📄 صفحات ۱۵۱-۱۶۵
🏛 مارتین هایدگر حماسه «اودیسه» هومر را نه صرفاً داستانی اساطیری، بلکه تحلیلی وجودشناختی از الگوی «بازگشت به خانه» (Heimkunft) یا مفهوم نوستوس (νόστος) میداند. از نظر او، انسان (Dasein) در وضعیت نخستین خود دچار نوعی «بیخانمانی» (Unheimlichkeit) است. هایدگر با تکیه بر سفر ادیسه تبیین میکند که دستیابی به «امر خویشتن» (das Eigene) تنها از طریق گذار، سرگردانی و مواجهه با «امر بیگانه» (das Fremde) امکانپذیر است؛ بنابراین، ایتاکا برای ادیسه تنها زمانی به «خانه» به معنای حقیقی و هستیشناختی آن بدل میشود که او تجربه خطرات، جزایر ناشناخته و دیار بیگانه را از سر گذرانده باشد. هایدگر شعر هومری را نمونهای از «شعر تأسیسی» (stiftende Dichtung) قلمداد نموده که نقش افشای حقیقت (Aletheia) را ایفا میکند. به باور او، هومر با سرودن اودیسه، جهان یونانی را در تاریخ گشود و افق مواجهه یونانیان با خدایان، تقدیر (Moira) و طبیعت (Physis) را پایهگذاری میکند. این حماسه نمایانگر «تفکر آغازین» یونانی است؛ عهدی که در آن انسان هنوز با هستی و تقدیر خویش در پیوندی مستقیم و بیواسطه قرار داشت و تفکر بشری دچار تقلیلگرایی متافیزیکی و گسست میان سوژه و ابژه نشده بود. او همچنین به برخی تمثیلهای مشخص اودیسه، از جمله مواجهه ادیسه با سیرنها اشاره میکند. در خوانش هایدگر، بسته شدن ادیسه به دکل کشتی برای شنیدن نغمههای افسونگر سیرنها بدون سقوط در آغوش مرگ، نمادی از عزم وجودی (Entschlossenheit) انسان در مواجهه با خطرات تفکر است؛ ایستادگی در برابر جذابیتهایی که اغواکنندهاند اما انسان را از مسیر بازگشت به حقیقت هستی منحرف میکنند. اودیسه هومر در اندیشه هایدگر استعارهای بنیادی از سیر وجودی انسان و تاریخ تفکر است. انسان مدرن به موجب غفلت از هستی دچار آوارگی شده و سرگذشت ادیسه، روایتی از مسیر دشوار بشر برای غلبه بر این بیخانمانی و دستیابی به سکونتگاهی اصیل در جهان محسوب میشود.
منابع و رفرنسها:
۱. Heidegger, M. (1942). Hölderlin's Hymn "The Ister", Gesamtausgabe Band 53. (درسگفتار «سرود هولدرلین: ایستر») ۲. Heidegger, M. (1935). Der Ursprung des Kunstwerkes, Gesamtausgabe Band 5. (رساله «منشأ اثر هنری») ۳. Heidegger, M. (1935). Einführung in die Metaphysik, Gesamtausgabe Band 40. (کتاب «درآمدی بر متافیزیک») ۴. Heidegger, M. (1951–1952). Was heißt Denken?, Gesamtausgabe Band 8. (درسگفتار «چه چیز ما را به تفکر وامیدارد؟»)
روایتهای رسمیِ تاریخِ حقوق، تولد کامنلا (Common Law) یا حقوق عرفی بریتانیا را به پس از فتح نورمانها در سال ۱۰۶۶ میلادی و جهش دیوانسالاری در زمان ویلیام فاتح و پادشاهان بعدی نسبت میدهند. در این تصویرسازیِ رایج، کامنلا دستاورد عقلانیت حقوقیِ پادشاهیِ مسیحی است که توانست با یکپارچهسازی محاکم شاهی، عرفهای پراکنده و محلی را به نظمی واحد و کشوری بدل کند. اما این تاریخنگاریِ ظاهراً عقلانی، یک ناگفتهی بنیادین و متناقض را در دل خود پنهان میسازد: روحِ سرکش حقوق عرفی بریتانیا یعنی ناتدوینیافتگی، اتکا به رویه و سنت شفاهی، و اولویتِ «عرفِ زیسته» بر «فرمان مکتوب شهریار» نه حاصل ابداع دیوانسالاران نورمان، بلکه شبح زنده و رامنشدهی یک جهانبینی پاگانی و باستانی در جزیره است. برای درک این ریشه، باید به روزگار پیش از ورود ویلیام فاتح و پیش از مسیحیشدن کاملِ آنگلو-ساکسونها و سلتها بازگشت؛ روزگاری که قانون نه سخنِ مکتوبِ یک خدا یا دستورِ مکتوبِ یک پادشاه، بلکه زاییده و پاسدار رابطهٔ میان انسان، طایفه و زمینِ مقدس بود. در بریتانیای پاگان، «شورای مردم» (Folkmoot) و مجامع قبیلهای در فضای باز، زیر سایهٔ درختان بلوط مقدس یا بر فراز تپهها تشکیل میشدند. در آنجا «حقوق» یک متنشناسیِ الهیاتی یا اصولِ رمزگذاریشده بر روی طومارها نبود؛ حقوق فرآیندی کاملاً انضمامی، شفاهی و مبتنی بر سوگندهای آیینی به نیروهای طبیعت و نیاکان بود. تضاد میان حقوق رومی-کانونی (که بر نوشته، متن مقدس، ارادهٔ مرکزی پاپ و پادشاه، و منطق انتزاعی استوار بود) با حقوق عرفی انگلیس، در واقع تضاد میان دو جهانشناسی متنافر است. حقوق رومی و امپراتوری میکوشد قانون را از بالا بر جامعه نازل کند (نوعی تجلی ارادهٔ حاکم خدایگونه)؛ اما در سنت پاگانیِ جزیره، قانون موجودیتی ازپیشموجود بود که باید «کشف» میشد، نه اینکه «وضع» شود. قاضی در این سنت اولیه، قانونگذار نبود، بلکه شهودگر و بازخوانِ تعادل در بومشناختیِ جامعه بود. سازوکارهایی چون «تبرئه با سوگند» (Compurgation) یا آزمونهای الهی (Ordeal)، پیش از آنکه صورتبندیِ آئینی مسیحی پیدا کنند، نهادهایی در یک جامعهی پاگانی بودند که در آن، حقیقت نه از طریق منطق حقوقی ارسطویی، بلکه از راه ارزیابی اعتبار اجتماعیِ شخص و همبستگیِ خونی و قبیلهای گواهان احراز میشد. حتی مفهوم «خونبها» (Weregild) در حقوق آنگلو-ساکسون، بازماندهی مکانیزمی مادی و پاگانی برای جلوگیری از برادرکشیهای پایانناپذیر و حفظ چرخهٔ حیات در قبیله بود. سال ۱۰۶۶ و فتح نورمانها تنها نقطهٔ ورود یک سیستم جدید نبود، بلکه لحظهی مواجههی یک دستگاهِ عقلانیتِ حقوقیِ متمرکز با «نوموس» بومی و پاگانیِ بریتانیا بود. ویلیام فاتح و کلیسای کاتولیک کوشیدند تا با جامهٔ مسیحی پوشاندن بر سنتهای محلی و یکپارچهسازی آنها در محاکم شاهی، این اژدهای سرکش عرف را اهلی کنند. آنها نام این آمیزه را «قانون مشترک» (Common Law) گذاشتند؛ قانون مشترک برای تمام قلمرو. اما طنز تاریخی در اینجاست که علیرغم قرنها الهیاتسازیِ مسیحی و دیوانسالاریِ نورمانی، شاکلهی اصلی حقوق عرفی یعنی پافشاری بر عدمِ تدوینِ قانون در قالب یک کدِ صریح و مطلق (برخلاف حقوق مدنی قارهای)، اتکا به سابقه و رویه (Precedent) به مثابه خردِ انباشتهی قبیله، و استقلال هیئت منصفه (که در اصل خَلفِ همان پیران و همسایگانِ شهادتدهنده در شوراهای پاگانی بودند) همچون استخوانی در گلوی امپراتوری باقی ماند. بنابراین، اگر حقوق قارهای اروپا میراثدار قیصر و پاپ و خرد نظاممند رومی است، کامنلا شبحی است از نوموسِ بیشهها و جنگلهای مقدسِ بریتانیا که زرهی قانونگرایی مدرن به تن کرده است. حقوق عرفی انگلیس تنها با اتکا به این ریشهی ناگفتهی پاگانی است که توانست در برابر توتالیتاریسمِ قوانین مکتوب و ارادهی مطلقهٔ شاهان ایستادگی کند. پارادوکسِ باشکوهِ کامنلا در همین نهفته است: لیبرالترین و مدرنترین سیستم حقوقی جهان عملی، رازِ پایداری و آزادیِ خود را وامدار تاریکترین و کهنترین ریشههای سنت شفاهی و پاگانیِ جزیرهای است که هرگز به تمامی تن به قانون مکتوبِ هیچ شهریاری نداد.
🌊 اصالتِ پاگانیسم در مواجهه با توحید و تجدد نگاهی به فیلم (Cthulhu 2007) دن گیلدارک
بزرگترین توهمِ تاریخ اندیشهی غرب، تقسیمِ جهان میان دو مدعیِ تمامیتخواه بوده است: از یکسو الاهیاتِ ادیانِ ابراهیمی با نویدِ نجاتی فراتاریخی، و از سوی دیگر پروژهی تجدد و عقلانیتِ روشنگری با ادعای تسلطِ کامل بر هستی از رهگذر علم و سیاست. اما چه میشود اگر هر دوی این پروژهها، نه دو پاسخِ واقعی، بلکه صرفاً دو تمهیدِ دفاعی و دو نقابِ شکننده برای پنهان ساختنِ حقیقتی بس سهمگینتر، باستانیتر و بیرحمتر باشند؟ فیلم مستقل «کثولو» (Cthulhu, 2007) ساختهی دن گیلدارک، برخلاف نگاه سطحی که آن را تنها یک اقتباس سینمایی ردهبندیشده از شاهکار اچ. پی. لاوکرفت (سایه بر فراز اینزموث) میداند، دقیقاً در نقطهی تلاقیِ همین پرسش بنیادی ایستاده است: کالبدشکافیِ فروپاشیِ همزمانِ توحید و مدرنیته در برابر بازگشتِ سهمگین و اصیلِ امر قدسیِ پاگانی. داستان با راس (جیسون کاتل) آغاز میشود؛ استادِ جوان و همجنسگرای تاریخ در دانشگاه، که تجسم تمامعیارِ سوژهی مدرن، خودآئین، سکولار و فرارفته از سنتهای پدرسالارانه است. او پس از سالها فرار، به مناسبت مرگ مادرش به زادگاه ساحلی خود بازمیگردد؛ شهری فروپاشیده که ذیل حکمرانی یک فرقهی مرموز و پدرِ سنتیاش تنفس میکند. گیلدارک با دقتی مفهومی، راس را نه یک قهرمان کلاسیک، بلکه نمایندهی «تجددِ بیسلاح» تصویر میکند. دانش آکادمیک، عقلانیت نقادانه و هویت مدرن راس، در برخورد با شهر ساحلی -که در آستانهی یک دگرگونی کیهانی است- دستخوش فروپاشی تدریجی میشود. برای درک عمیقتر اثر، ابتدا باید خطِ بطلانی پرداخت که فیلم بر الاهیات ادیان ابراهیمی میکشد. ساختار فکری ادیان توحیدی بر پایهی یک «جهانِ اخلاقی» استوار است؛ جهانی که در آن خداوند خدای خیر، عدل و انسانمحوری است و جهانهستی برای انسان و نجات او طراحی شده است. گیلدارک با عریان کردن آیینهای فرقهی محلی (که ذیل خدایان کهن چون دگون و کثولو شکل گرفته)، نشان میدهد که خدایِ ابراهیمی، ساختاری خداساخته برای رام کردنِ غریزه و سرکوبِ وحشتِ بنیادیِ انسان از بیکرانگی است. در مواجهه با خدایان اعماق اقیانوس، مفاهیم «گناه»، «توبه» و «پاداش اخروی» در ادیان توحیدی، خندهدار و پوچ به نظر میرسند. خدای پاگانی لاوکرفت (کثولو)، خدایی اخلاقی یا دادگر نیست؛ او تجسدِ بیتفاوتی محضِ کیهان نسبت به حیات بشری است. اگر توحیدِ ابراهیمی تلاش میکند با ادعای خلقت انسان به دست خدا، به وجود او معنا ببخشد، الاهیاتِ تاریکِ لاوکرافتی در فیلم گیلدارک اثبات میکند که انسان تنها یک عارضه، یک تصادف و یک حباب بیمقدار بر سطح اقیانوس هستی است. خدای ادیان ابراهیمی در این شهر فاقد قدرت بوده یا به تعبیر نیچه «مرده است». اما نقد گیلدارک به همینجا ختم نمیشود؛ روی دوم سکهی نقد او، نیشتر زدن به قلب «مدرنیته» است. عصر روشنگری با شعار افسونزدایی از جهان، مدعی شد که با عقل ابزاری، قانون اساسی و علوم طبیعی میتواند جای خالی خدا را پر کند و بر طبیعت مسلط شود. راس، به عنوان فیگور روشنفکر مدرن، در ابتدا تلاش میکند رخدادهای وحشتناک شهر را با خطکشِ تحلیلهای روانشناختی، تاریخی یا جامعهشناختی اندازه بگیرد. اما اقیانوس تاریک و نفوذ زوالناپذیر نژاد کهن در خونِ خودِ راس، تمسخرِ صریح این ادعای مدرن است. تجدد پنداشته بود که با تأسیس نهادها و شهر سکولار، مرزهای سرزمینی مشخصی علیه وحشتِ پیشاتاریخ کشیده است، اما فیلم گیلدارک نشان میدهد که مؤسسات آکادمیک، حقوق فردی و ساختارهای مدرن، ساختمانی فرسوده بر روی لایههای عمیقترِ زیستشناختی و کیهانی هستند. سوژهی مدرن که خود را حاکم مطلق سرنوشت خویش میپنداشت، درنهایت درمییابد که حتی در سطح مولکولی و ژنتیکی نیز خادمِ همان نیروهای باستانی ناخودآگاه و سرکوبشده است. در میانهی این دو ویرانه -ویرانهی توحید اخلاقی و ویرانهی تجدد عقلانی- آنچه سر برمیآورد، «اصالت پاگانیسم» است. پاگانیسم لاوکرفتی در این فیلم، نه یک پرستش سادهلوحانهی طبیعت، بلکه اذعانِ بیپردگی به امر قدسیِ نامتعال و وحشتبار است. پاگانیسم لاوکرفتی به ما یادآوری میکند که زمین و اقیانوس، بسیار پیش از پیدایش انسان و خدایان منجیاش وجود داشتهاند و پس از نابودی آنها نیز وجود خواهند داشت. در «کثولو»، آیینهای پاگانی فرقهی ساحلی، نه از سرِ جنونِ جاهلانه، بلکه منطبق بر حقیقتِ عریان و بیرحمِ هستیشناسی است. آب و اقیانوس در فیلم، نماد این حیاتِ پیشاتاریخی و جاری است که تمام خطوط مرزی، اخلاقیات و تعاریف مدرن از «هویت» را بشوید و در خود حل کند. حتی هویتِ جنسیِ دگرگون و حاشیهایِ راس که در جامعه مدرن قسمی مقاومت تلقی میشود، در مواجهه با ضرورتِ زیستشناختی و کیهانیِ فرقهی پاگانی، معنای سیاسی مدرن خود را از دست میدهد و بدل به جزئی از یک چرخهی اجتنابناپذیر تولد و زوال میشود. «کثولو»ی گیلدارک را باید یک رسالهی الاهیاتی-سیاسیِ تاریک دانست؛ روایتی از شکستِ نهادهای انسانی در برابر امری که نه مهار میشود و نه با منطقِ اقناع و استدلال به سازش میرسد. اگر به تعبیر کارل اشمیت، تمام مفاهیم برجستهی نظریهی مدرن دولت، همان مفاهیم الاهیاتیِ سکولارشده هستند، گیلدارک نشان میدهد که الاهیات توحیدی و سیاستِ مدرن، چیزی جز یک انکارِ جمعی و یک «سوگندِ جزمی» برای ندیدنِ امر قدسی پاگانی نبوده است. در پایان فیلم، وقتی راس با تقدیرِ خونی و کیهانی خود روبرو میشود، خواننده و بیننده درمییابد که پاگانیسم، نه گزینهای در کنار سایر گزینهها، بلکه بسترِ اصلی و بیرحمی است که توحید و تجدد، تنها دورههایی کوتاه و گذرا از فراموشیِ آن بودهاند. امر قدسی صدا میزند، و عقلانیتِ انسان مدرن، حتی توانِ بستنِ گوشهایش را نیز ندارد.
«اُدیسه» هومر تنها یک داستان ماجراجویانه نیست، بلکه دریچهای به جهان اسطورهای، آیینها و اندیشههای یونان باستان است. ترجمهٔ میرجلالالدین کزازی، که بر پایهٔ متن یونانی باستان و با بهرهگیری از پژوهشهای معتبر هومرشناسی انجام شده، تاکنون دقیقترین و وفادارترین ترجمه فارسی این شاهکار بهشمار میآید. کزازی میکوشد نهتنها معنای واژهها، بلکه لحن حماسی، شکوه شاعرانه و فضای دینی و اسطورهای جهان هومر را نیز به فارسی منتقل کند؛ از همین رو، خدایان المپ، سرنوشت، آیینهای قربانی، تقدیر (Moira)، رابطه انسان با خدایان المپ و جهانبینی پاگانی را تا حد امکان در همان افق فرهنگی یونانی با اصالت و کمترین دخلوتصرف حفظ کرده و آنها را با مفاهیم اسلامی یا مسیحی جایگزین نمیکند. اگر میخواهید «اُدیسه» را تا حد امکان نزدیک به آنچه خوانندگان یونان باستان تجربه میکردند بخوانید، ترجمهٔ میرجلالالدین کزازی انتشارات مرکز بهترین و معتبرترین انتخاب موجود در زبان فارسی است.
شاید هیچ اثری در تاریخ ادبیات معاصر ایران به اندازهٔ «بوف کور» صادق هدایت با کژفهمی، ابتذالِ نقد و خرافاتِ پیرامونی گره نخورده باشد. سالهاست که منتقدی چون جلال آلاحمد و همفکرانش، هدایت را متهمِ اصلیِ «غربزدگی» و خادمِ نیهیلیسمِ انفعالی و خودکشیگرای غربی قلمداد کردهاند؛ حال آنکه عامهٔ خوانندگان نیز با تکیه بر خرافهای کهن، خواندن بوف کور را گامی شوم به سوی جنون و خودکشی میپنداشتند. اما جیسون رضا جرجانی در کتاب «فولکلور نو: دربارهٔ بوف کور صادق هدایت»، با عبور از این خوانشهای تقلیلگرایانه، پروژهای جسورانه ارائه میدهد. او مدعی است که بوف کور نه یک تقلیدِ بیرمق از ادبیات گوتیک یا اگزیستانسیالیسم اروپایی، بلکه نخستین و باشکوهترین نمونه از «فولکلور نو» (Novel Folklore) است؛ شاهکاری که در آن، حکمتِ پیشااسلامی و هرطقههای ایران باستان با متاتئولوژی، عرفان هندی و افقهای فوتوریستیِ پسابشری پیوند میخورند. نقطهٔ عزیمت نویسنده برای اثبات این مدعا، بازخوانی کارنامهٔ هدایت به عنوان یکی از پیشگامان جدیِ فولکلورشناسی در ایران است. هدایت با نگارش آثاری چون «اوسانه» و «نیرنگستان»، به گردآوری اساطیر، خرافهها و ترانههای مردمی پرداخت. او در این آثار تمایزی قاطع میان لایههای اصیل فرهنگ آریایی و ایرانیِ کهن که بر ارادهٔ آزاد، تعقل و یگانگی با عناصر طبیعی استوار بود و باورهای وارداتیِ بعدی (چون جبرگرایی نجومی و قربانیکردنهای خونین) ترسیم میکرد. کتاب نشان میدهد که هدف هدایت در بوف کور، صرفاً پاسداری موزهای و عتیقهانگارانه از گذشته نبود؛ بلکه او میکوشید با احیای ژرفساختهای اساطیریِ «پریان» و باورهای کهن ایرانی، نوعی «فولکلور نو» خلق کند. فولکلوری که نه برای فرار از مدرنیته، بلکه برای مقاومت در برابر انسدادِ زمانهٔ حال و بازتعریفِ آیندهٔ یک ملت کارایی دارد. جرجانی در کالبدشکافی متنیِ بوف کور، لایههای الاهیاتیِ مغفولماندهای را از دل ادبیات پهلوی ساسانی بیرون میکشد که مهمترین آنها بدعت و هرطقهٔ «زروانی» است. در اندیشهٔ زروانی، زمان بر دو قسم است: زمانِ بیکرانه و ازلی (زروان آکنارنگ) و زمانِ کرانمند و تقویمی (زروان درنگخدای). راوی بوف کور که از زمان تقویمیِ رجاله-مردمان گسسته، در حقیقت لغزشهای زمانی و تجربهٔ ابدیت را از سر میگذراند. «دختر اثیری» در این خوانش، تجسدِ همان «دئنا» (Daenâ) یا وجدان و همزادِ آسمانیِ راوی در الاهیات زرتشتی است؛ فرشتهای که در جهان پس از مرگ بر انسان ظاهر میشود. اما در الاهیات نوزروانیِ هدایت، این فرشتهٔ پاک بر اثر سقوط در جهان مادی و اغوای الاههی شهوت و نیاز (آز)، بدل به «لکاته» یا زن زمینی میشود. بدین ترتیب، عشق مقدس به دئنا و شهوت جنونآمیز به لکاته، دو روی یک سکه در گردونهٔ زمان زروانی هستند. این مواجههٔ نوزروانی با مسألهٔ وجدان و زمان، پیوندی حیرتانگیز با فلسفهٔ نیچه و مفهوم «مرگ خدا» برقرار میسازد. جرجانی نشان میدهد که تمایز قاطع میان راوی (فرد اصیل) و «رجالهها» در بوف کور، ریشه در گنوستیسیسم مانوی و زروانی دارد؛ همان منبعی که نیچه نیز ناآگاهانه از آن برای خلق فیگور «چنین گفت زرتشت» الهام گرفته بود. اما هدایت به دلیل دسترسی مستقیم به متون پهلوی و سنتهای عرفانی شرق، از نیچه فراتر میرود. او با ورود به آئینهای تانترا، ایزدبانوی کالی (در قامت بوگم داسی) و سموم مار کبرا، مفهوم تناسخ و انحطاط را به عمیقترین سطوح روانشناختی میبرد. رجالهها یا مردمان عامه، چیزی جز سایههای روانیِ تکهتکهشدهٔ خودِ راوی نیستند؛ سایههایی که او برای درک آنها مجبور است اعترافاتش را تنها برای سایهٔ خویش بر روی دیوار بازگو کند. شاید شگفتانگیزترین و در عین حال بحثبرانگیزترین بخش کتاب، فصلهای پایانی آن باشد؛ جایی که او شهر هندسی، خاکستری و عجیبِ داستان را با «ناکجاآباد» و اقلیم هشتم در حکمت اشراق سهروردی و «عالم مثال» پیوند میدهد. جرجانی برخلاف هانری کربن، این عالم مثال را عاری از ارتقای آرمانشهری دانسته و آن را واجد خصلتی ویرانشهری قلمداد میکند. از این منظر، جرجانی بوف کور را با ادبیات مدرن «مواجهه با پدیدههای ناشناخته و بشقابپرندهها» (مانند آثار ژاک والی و ویتلی استریبر) مقایسه میکند. دختر اثیری و موجودات عجیب داستان، شبهشبحهایی از آیندهٔ پسابشری انساناند که در قالبی شباهتیافته به فولکلور پریان کهن یا رویدادهای ناشناختهٔ آسمانی، بر راوی ظاهر میشوند. نویسنده تصریح میکند که روش او در بررسی بوف کور، نه یک «تفسیر» صوری و متکی بر تقلیلگرایی جامعهشناختی یا تاریخی، بلکه یک «تاویل» باطنی و هرمونوتیکِ اسطورهای است. او میکوشد با فرورفتن در خلوتگاهِ ناخودآگاهِ هدایت و کشف نمادهای کهن اثر، نفرینِ سنتیِ بوف کور یعنی کشیده شدن خواننده به سوی خودکشی را ابطال کند و نشان دهد که بوف کور، نه یک نالهٔ مأیوسانه از انحطاط، بلکه متنی پیشگویانه برای درک موقعیت انسان در آستانهٔ جهان پسابشری است. کتاب «فولکلور نو» با این خوانش جسورانه، صادق هدایت را از قفس تنگ نقد ادبی کلاسیک آزاد ساخته و او را در مقام یکی از ژرفاندیشترین چهرههای اندیشهٔ معاصر بر اریکه مینشاند.
🔎 با نگاهی به 📖 فولکلور نو دربارهٔ «بوف کور» صادق هدایت جیسون رضا جرجانی
فایل کتاب در کانال تلگرامی کتابخانه باشگاه علوم انسانی:
Audiobook City
📖 آرگوناتیکا
✍🏻 اثر آپولونیوس رودسی
آرگوناتیکا، سرودۀ آپولونیوس رودسی، یکی از مهمترین حماسههای جهان یونانی و تنها حماسۀ کامل بهجامانده از دوران هلنیستی است؛ روایتی از سفر یاسون و گروهی از نامدارترین پهلوانان یونان با کشتی آرگو، در جستوجوی پشم زرین در سرزمین دوردست کولخیس. کتاب نخست از پیشگویی شومِ پلیاس و گردآمدن پهلوانان آغاز میشود و با وداع یاسون با مادر، ساخت و به آب انداختن آرگو، قربانی برای آپولون، سرود افسونگر اورفئوس، نخستین ماجراهای دریایی و سرانجام ناپدیدشدن هوالس و جا ماندن هراکلس از سفر ادامه مییابد...
این مجموعه که برای نخستین بار ترجمه نسخه کامل اثر (مبنی بر چهار دفتر) را همراه راهنمای کامل تمامی نامهای اثر از متن یونانی باستان به زبان فارسی برای خوانندۀ عمومی ایرانی به صورت رایگان PDF عرضه میکند، کوشیده است شکوه و تصویرپردازی حماسی متن اصلی را با زبانی طبیعی و روان درآمیزد تا خواننده بهجای آنکه با «ترجمۀ یک متن باستانی» روبهرو باشد، خود را همراه آرگو بر آبهای ناشناخته و در میان پهلوانان، خدایان و خطرهای سفر احساس کند.
📝 ترجمه، تهیه و تدوین: باشگاه علوم انسانی (با بهرهگیری از جدیدترین نسخه پیشرفته هوش مصنوعی Claude مدل Opus 5)
✅ دریافت فایلهای PDF کتاب در کانال تلگرامی کتابخانه باشگاه علوم انسانی:
t.me/sociologycenterbooks/4363
#حماسه #یونان_باستان #ادبیات #ادبیات_جهان #کتاب
2 days ago | [YT] | 12
View 0 replies
Audiobook City
🏛 تندیس ارسطو در موزهٔ کاخ آلتمپس رم، یکی از شناختهشدهترین بازنماییهای چهرهٔ فیلسوف بزرگ یونانی است؛ اما آنچه امروز میبینیم، در حقیقت اثری چندلایه و حاصل چند دورهٔ تاریخی است. این سردیس، نسخهای رومی از الگویی یونانی در سدهٔ چهارم پیش از میلاد است که بهطور سنتی آن را به لوسیپوس، یکی از بزرگترین پیکرتراشان یونان، نسبت میدهند. اصل برنزیِ آن اثر از میان رفته و چهرهٔ ارسطو از طریق نسخهها و بازتابهای بعدی برای ما شناخته شده است.
نسخهٔ موجود در کاخ آلتمپس به قرن نخست میلادی تعلق دارد و از مرمر یونانی ساخته شده است. نکتهٔ جالبی که بسیاری از بازدیدکنندگان نمیدانند این است که تمام چیزی که در تصویر میبینیم باستانی نیست: پوشش بزرگی که بر شانههای ارسطو قرار گرفته، افزودهای مدرن است و بخشهایی از پیکره و صورت نیز در دورههای جدید مرمت شدهاند. بنابراین این اثر، ترکیبی از یک پرترهٔ باستانی و تکمیل و مرمت مدرن است.
چهرهٔ ارسطو در این سنت تصویری، برخلاف بسیاری از پیکرههای آرمانی یونانی، کاملاً ایدهآل و جوانسازی نشده است. پیشانی پهن و چروکخورده، موهای کمپشت در بالای سر، گونههای فرورفته، پلکهای سنگین و ریش کوتاه، همگی نوعی تصویر فردی و قابلشناسایی از فیلسوف را شکل میدهند؛ گویی هنرمند تلاش کرده نه فقط «یک فیلسوف»، بلکه شخصی با سن، ویژگیهای جسمانی و شخصیت مشخص را نشان دهد. همین مسئله این پرتره را در تاریخ هنر یونان و روم بسیار مهم میکند.
البته نباید این چهره را یک «عکس باستانی» از ارسطو دانست. هیچ تصویر قطعی و همزمانی با زندگی او در دست نیست و بازسازی چهرهٔ ارسطو حاصل مقایسهٔ نسخههای گوناگون و شواهد تاریخی و هنری است. همچنین انتساب این الگو به لوسیپوس و روایت مشهور دربارهٔ سفارش آن از سوی اسکندر مقدونی، امروزه با احتیاط بیشتری از گذشته مطرح میشود و همهٔ جزئیات این داستان قطعی نیست.
این سردیس از مجموعهٔ معروف لودوویسی به موزه رسیده و امروز در کاخ آلتمپس، یکی از بناهای مجموعهٔ موزه ملی روم، نگهداری میشود. به این ترتیب، آنچه مقابل چشم ماست فقط «تندیس ارسطو» نیست؛ بلکه زنجیرهای چندصدساله از تاریخ هنر و حافظهٔ تاریخی است: ارسطوی واقعی در قرن چهارم پیش از میلاد، الگوی یونانیِ گمشده، نسخهٔ رومیِ قرن نخست میلادی، مجموعهداری خاندان لودوویسی، و سرانجام مرمت و ارائهٔ مدرن در موزهٔ امروز.
شاید جذابترین نکته دربارهٔ این اثر همین باشد: اصلِ پرتره از میان رفته، اما از طریق نسخههایی مانند این سردیس، هنوز میتوانیم تصویری را که جهان باستان از چهرهٔ یکی از مهمترین متفکران تاریخ در ذهن داشته، تا حدی بازسازی کنیم.
#ارسطو
#هنر
#یونان_باستان
#تاریخ_هنر
3 days ago | [YT] | 13
View 0 replies
Audiobook City
🪘افسونِ معبد
شکست الاهیاتِ رسمی در تقابل با آمون
۱۷ سال است که صدا و سیمای ایران، در ترجیعبندی تکراری و خودشیفته، سریالی را بازپخش میکند که هدف اولیه و ایدئولوژیک آن، ترسیم مرزی قاطع میان «رستگاری یکتاپرستانه» و «ضلالت چندخداباورانه (پاگانیستی)» است. سریال «یوسف پیامبر» بنا بود مانیفستی تصویری در تقبیح شرک و بتپرستی مصر باستان و ثناگویی از توحیدِ منزهِ عبری-اسلامی باشد. اما در پسی پشت این پروپاگاندای رسمی، اتفاقی غریب و ناخواسته رخ داد: حافظهی جمعی اکثر مخاطبان ایرانی، بهجای آنکه شیفتهی پاکدینیِ مجرد و منزهطلبانهی یکتاپرستی و یکتاپرستان سریال (از آخنآتون گرفته تا یوسف) شود، مفتونِ شکوه، مناسک، انضمامیت و هیبتِ معبد آمون و کاهنان آن شد. اما چرا تلاشِ هدفمندِ کارگردان و مدیران رسانه برای سیاهنمایی از پاگانیسم، در عملیاتی معکوس، به رمانتیکسازی و جذابیتِ امرِ پاگانی بین اکثر مخاطبان ایرانی انجامید؟
پاسخ را باید در ریشهایترین گسلِ میان الاهیات یکتاپرستانهی رسانهای و الاهیاتِ سیاسیِ پاگانیسم جستوجو کرد. یکتاپرستی، آنگونه که در خوانشهای رسمی و تلویزیونی بازنمایی میشود، غالباً امریست انتزاعی، سرد، اخلاقزده و عاری از زوایدِ زیباشناختیِ ملموس؛ خدایی غایب، بیتجسد و بیصورت که تنها از رهگذر اطاعت، نهی، و انقیاد اخلاقی احضار میشود. در مقابل، پاگانیسمِ مصر باستان خدایانی به دست میدهد که در جهانِ انضمامی «حضور» دارند؛ خدایانی تجسدیافته در پیکرههای عظیم، بخوردانها، طلا، معماریِ خیرهکننده، و معابدی که آسمان را به زمین گره میزنند. انسان، بهمثابه موجودی گوشتوپوستدار، لاجرم با امر مقدسی که تجسد یافته، مرئی است و حواس پنجگانه را درگیر میکند، پیوندی روانشناختی و عمیقتر برقرار میکند تا با خدایی منزه که حلول و جلوهی مادیاش در جهانِ روزمره نفی میشود.
از منظری الاهیاتی-سیاسی، معبد آمون و در رأس آن کاهنی چون آنخماهو -برخلاف میل سازندگان سریال که کوشیدند آنان را مشتی شارلاتانِ جاهطلب بنمایند- تجلی یک «نظم سیاسیِ خودبنیاد» و یک «نوموس»ِ استوار بودند. کاهنان آمون، فرمِ تحققیافتهی قدرتِ زمینی بودند؛ متولیانِ روانشناسیِ تودهها، مهارِ بحرانهای زیستی (نظیر قحطی)، و حفظ ثباتِ شهر. سوگند به آمون، برخلاف شعارهای انتزاعیِ توحیدی، سوگندی بود درون افق اخلاقی-سیاسیِ همان شهر؛ پیوندی وثیق میان امر مقدس و حاکمیت. مخاطب ایرانی، در کاهنان معبد نه «شرِ مطلق»، بلکه آموزگارانِ واقعیِ سیاست، اقتدار، و پیچیدگیهای وجودیِ انسانِِ قدرتمدار را میبیند. آنان سخنگویان خدایانی بودند که گرچه برساخته، اما بر سر سفرهی مردم، در ترسها، مناسک، و امیدهای روزمرهشان حضوری ملموس داشت.
اینجا با تناقضی دراماتیک روبهروییم که بیشباهت به وضعیت «بهشت گمشده»ی جان میلتون نیست: در تلاش برای کراهتبخشی به جبههی شر، ناخواسته جذابترین، انسانیترین و پویاترین بخشِ درام به همان جبههی محکوم واگذار میشود. یکتاپرستیِ سریال، بهدلیل اتکای مطلق به تقدسبخشیِ غیرقابلنقد و سلبِ هرگونه پیچیدگی و خطاپذیری از پیامبر، به فرمی از «جزمگراییِ خشک و مکتبی» سقوط میکند؛ حال آنکه معبد آمون، با همهی خدعهها، کشمکشهای درونی، مناسک باشکوه و حتی انحطاطش، «حیاتِ واقعی» و مناسباتِ انضمامیِ قدرت را بازنمایی میکند. کاهنان معبد مردانی بودند که سنگینیِ بارِ حفظِ یک امپراتوری را بر دوش میکشیدند، حال آنکه پیامبرِ یکتاپرست در این بازنمایی، بیشتر به مجریِ پیشگوییهای ازپیشتعیینشدهای میماند که احتیاجی به چالشهای واقعیِ سیاستورزی ندارد.
در نهایت، اقبالِ ناخواستهی اکثر مخاطبان ایرانی به آمون و معبدش، سیلیِ محکمِ واقعیتِ زیسته و زیباییشناسیِ امر مقدس بر صورتِ ایدئولوژیِ رسمی است. وقتی رسانه بکوشد دین را به فرمولهای اخلاقیِ دستوری و انقیادِ سیاسی تقلیل دهد، انسانِ خسته از اخلاقگراییِ یکدست، به جذبهی رازآمیزِ اسطوره، مناسک، و خدایانی پناه میبرد که گرچه سنگیاند، اما دستکم در سایهی باشکوهِ معابدشان، تجربهای حسی، زیباییشناختی و ملموس از «امر قدسی» را ارزانی میدارند. شاید بزرگترین طنزِ تاریخِ پخشِ این سریال همین باشد: تلویزیون رسمی ایران، ۱۷ سال است که بیوقفه، سرودِ ستایشِ پاگانیسم را در گوش مخاطبانی میخواند که بیش از هر زمان دیگری، تشنهی راز، زیبایی، و خدایانی ملموساند.
#تاریخ
#مصر_باستان
#سریال
#یوسف
#پاگانیسم
#روانشناسی
1 week ago (edited) | [YT] | 14
View 0 replies
Audiobook City
🏛 در زنجیرهٔ طلاییِ گئورگیوس گیمیستوس پلِتون، پس از حکیمان باستانی (زرتشت و مغان ماد، کورتهای کرت، کاهنان زئوس در دودونا، پولییدوس، تیرسیاس و کِیرون)، به هفت حکیم یونان باستان میرسیم. این هفت تن عبارتاند از: خیلونِ اسپارتی، سولونِ آتنی، بایاسِ پریِنه، تالسِ میلتوسی، کلئوبولوسِ لیندوسی، پیتاکوسِ میتلِنهای و میسونِ خِنایی. پلِتون آنان را در امتداد همان سنت حکمت باستانی قرار میدهد که پیش از آنان با قانونگذاران، کاهنان و حکیمان کهن آغاز شده بود و پس از آنان نیز با فیثاغورس و فیلسوفان سنت فیثاغوری ـ افلاطونی ادامه پیدا کرد. بنابراین، هفت حکیم برای او صرفاً چند چهرهٔ تاریخی مشهور نیستند؛ آنان حلقهای از یک سنت حکمتاند که در آن دانایی باید از طریق خرد، زندگی و رفتار انسان را نیز شکل دهد.
داستان چنین روایت میشود که هنگامی که هلن از تروآ به سوی یونان بازگردانده میشد، سهپایهٔ زرینی را که همراه داشت به دریا افکند؛ زیرا درست حدس زده بود که مردم بر سر مالکیت آن با یکدیگر نزاع خواهند کرد. چندین قرن بعد، سهپایه پیدا شد و همانگونه که هلن پیشبینی کرده بود، اختلاف بر سر اینکه چه کسی باید آن را در اختیار داشته باشد آغاز شد. سرانجام آن را نزد خردمندترین کسی که میشناختند، یعنی تالسِ میلتوسی، بردند تا داوری کند. اما تالس خود را خردمندترین مرد نمیدانست و سهپایه را برای بایاسِ پریِنه فرستاد. بایاس نیز خود را شایستهٔ چنین عنوانی ندانست و آن را به دیگری سپرد. این ماجرا ادامه یافت تا سهپایه از دست هفت حکیم گذشت و سرانجام دوباره به تالس بازگشت. آنگاه این هفت حکیم با یکدیگر تصمیم گرفتند که سهپایه را به آپولون در دلفی تقدیم کنند، زیرا او سرچشمهٔ همهٔ حکمت است. آنان همچنین سه لوح برپا کردند که در مجموع ۱۴۷ سخن حکیمانه بر آنها نوشته شده بود؛ سخنانی که بعدها با عنوان «فرامین هفت حکیم» یا «گزینگویههای دلفی» شناخته شدند.
📖 متون رازآلود چندخدایی هلنی
راهنمایی عملی برای آیین پاگانیِ بازسازیشدهٔ گئورگیوس گمیستوس پلِتون
✍🏻 جان اوپسواوس
📄 صص. ۲۸–۲۹
* بلافاصله پس از داستان هفت حکیم، نویسنده وارد معرفی فیثاغورس میشود و توضیح میدهد که چرا پلِتون فیثاغورس را حلقهٔ بعدی این «زنجیرهٔ حکمت» میداند. این قسمت برای فهم اینکه پلِتون چگونه حکمت یونانی را به یک سنت دینی ـ فلسفی پیوسته تبدیل میکند، بسیار خواندنی است.
زنجیره طلایی حکمت و سنت دینی-فلسفی که از زرتشت آغاز میشود.
🖼 تصویر: نقاشی بنوتزو گوتزولی هنرمند ایتالیایی عصر رنسانس از گئورگیوس گمیستوس پلتون
#یونانی_باستان
#فلسفه
#حکمت
1 week ago | [YT] | 11
View 1 reply
Audiobook City
🏛 از غار یونانی اودیسه تا غار ایرانی زرتشت
« غاری دلانگیز و تاریک، مقدس برای حوریانِ (نیمفها) فراموششده، که در آن خمرهها و کوزههای سنگی، دارهای سنگی برای بافتن جامههای ارغوانی، زنبورها و آبهای همیشهجاری وجود دارد. این غار دو در دارد: یکی رو به شمال که برای انسانها قابل عبور است و دیگری رو به جنوب که «راه جاودانگان » است. »
ادیسه
هومر
چنین توصیفی نمیتواند صرفاً برای سرگرمی یا بهعنوان یک گزارش جغرافیایی آمده باشد؛ جزئیات آن نشان میدهد که شاعر معنایی رمزی را در آن نهفته است.
حتی اگر خود غار واقعاً در ایتاکا وجود داشته باشد، باز باید مقصود کسانی را که آن را مقدس کردهاند و نیز مقصود هومر را جستوجو کرد؛ زیرا پیشینیان مکانهای مقدس را بدون نمادهای رازآمیز برپا نمیکردند و هومر نیز امور مربوط به آنها را بیحساب روایت نمیکرد. غار، به سبب تاریکی، سنگیبودن و درونبودن در زمین، نمادی مناسب برای جهان است؛ زیرا جهان از جهت ماده تاریک و پوشیده است، اما از جهت صورتها، نظم و آرایش خود زیباست. از همین رو جهان کیهان (Cosmos) نامیده شده است.
از این جهت میتوان جهان را به غاری تشبیه کرد: آنچه در بیرون و سطح آن دیده میشود زیباست، اما آن کس که به بنیاد و ژرفای آن مینگرد، با تاریکی و پوشیدگی روبهرو میشود. آبهای جاری غار نیز با نیروهایی که بر آبها فرمان دارند پیوند دارند و از این رو غار به حوریان فراموششده اختصاص یافته است. این حوریان، در عین حال، با روحهایی که برای ورود به زایش فرود میآیند ارتباط دارند؛ زیرا آب با زایش پیوند دارد.
پیشینیان، پیش از آنکه معابد ساخته شوند، غارها را برای خدایان مقدس میکردند. در کرت، آرکادیا و ناکسوس نمونههایی از غارهای مقدس بودند.
پارسیان نیز در آیینهای رازآمیز خود، «فرود روحها به جهان زیرین و بازگشت دوبارهٔ آنها» را به رازآموز نشان میدادند و مکان این آیین را «غار» مینامیدند. اوبولوس، میگوید زرتشت در نخستین گام غاری طبیعی، سرسبز و دارای چشمه را در کوههای مجاور پارس به افتخار میترا، «آفریننده و پدر همهچیز»، تقدیس کرد. این غار، از نظر زرتشت، تصویری از جهانی بود که میترا ساخته بود؛ و چیزهایی که درون غار قرار داشتند، با فاصلهها و نظمی متناسب، نماد عناصر و نواحی جهان بودند.
پس از زرتشت نیز این رسم در میان دیگران ادامه یافت که آیینهای خود را در غارها و دخمهها، چه طبیعی و چه ساختهٔ دست انسان، برگزار کنند. بدین ترتیب، غار هومری و غار پارسی در کنار یکدیگر قرار میگیرند: هر دو غار با جهان، با عناصر و نواحی کیهانی، و با فرود و بازگشت روحها پیوند دارند.
📜 «دربارهٔ غار حوریان (نیمفها) در کتاب سیزدهم اودیسه»
✍🏻 پورفیریوس اسکندریه
📚 مجموعه آثار
📄 صفحات ۱۵۱-۱۶۵
#اساطیر #اسطورهشناسی #تاریخ_باستان #ادیسه #اودیسه #هومر
1 week ago (edited) | [YT] | 10
View 0 replies
Audiobook City
🏛 مارتین هایدگر حماسه «اودیسه» هومر را نه صرفاً داستانی اساطیری، بلکه تحلیلی وجودشناختی از الگوی «بازگشت به خانه» (Heimkunft) یا مفهوم نوستوس (νόστος) میداند. از نظر او، انسان (Dasein) در وضعیت نخستین خود دچار نوعی «بیخانمانی» (Unheimlichkeit) است. هایدگر با تکیه بر سفر ادیسه تبیین میکند که دستیابی به «امر خویشتن» (das Eigene) تنها از طریق گذار، سرگردانی و مواجهه با «امر بیگانه» (das Fremde) امکانپذیر است؛ بنابراین، ایتاکا برای ادیسه تنها زمانی به «خانه» به معنای حقیقی و هستیشناختی آن بدل میشود که او تجربه خطرات، جزایر ناشناخته و دیار بیگانه را از سر گذرانده باشد.
هایدگر شعر هومری را نمونهای از «شعر تأسیسی» (stiftende Dichtung) قلمداد نموده که نقش افشای حقیقت (Aletheia) را ایفا میکند. به باور او، هومر با سرودن اودیسه، جهان یونانی را در تاریخ گشود و افق مواجهه یونانیان با خدایان، تقدیر (Moira) و طبیعت (Physis) را پایهگذاری میکند.
این حماسه نمایانگر «تفکر آغازین» یونانی است؛ عهدی که در آن انسان هنوز با هستی و تقدیر خویش در پیوندی مستقیم و بیواسطه قرار داشت و تفکر بشری دچار تقلیلگرایی متافیزیکی و گسست میان سوژه و ابژه نشده بود.
او همچنین به برخی تمثیلهای مشخص اودیسه، از جمله مواجهه ادیسه با سیرنها اشاره میکند. در خوانش هایدگر، بسته شدن ادیسه به دکل کشتی برای شنیدن نغمههای افسونگر سیرنها بدون سقوط در آغوش مرگ، نمادی از عزم وجودی (Entschlossenheit) انسان در مواجهه با خطرات تفکر است؛ ایستادگی در برابر جذابیتهایی که اغواکنندهاند اما انسان را از مسیر بازگشت به حقیقت هستی منحرف میکنند.
اودیسه هومر در اندیشه هایدگر استعارهای بنیادی از سیر وجودی انسان و تاریخ تفکر است. انسان مدرن به موجب غفلت از هستی دچار آوارگی شده و سرگذشت ادیسه، روایتی از مسیر دشوار بشر برای غلبه بر این بیخانمانی و دستیابی به سکونتگاهی اصیل در جهان محسوب میشود.
منابع و رفرنسها:
۱. Heidegger, M. (1942). Hölderlin's Hymn "The Ister", Gesamtausgabe Band 53. (درسگفتار «سرود هولدرلین: ایستر»)
۲. Heidegger, M. (1935). Der Ursprung des Kunstwerkes, Gesamtausgabe Band 5. (رساله «منشأ اثر هنری»)
۳. Heidegger, M. (1935). Einführung in die Metaphysik, Gesamtausgabe Band 40. (کتاب «درآمدی بر متافیزیک»)
۴. Heidegger, M. (1951–1952). Was heißt Denken?, Gesamtausgabe Band 8. (درسگفتار «چه چیز ما را به تفکر وامیدارد؟»)
#هایدگر #ادیسه #اودیسه #فلسفه #هومر #حماسه #ادبیات #مارتین_هایدگر
2 weeks ago | [YT] | 18
View 0 replies
Audiobook City
🗿 ریشههای پاگانی کامنلا در بریتانیا
روایتهای رسمیِ تاریخِ حقوق، تولد کامنلا (Common Law) یا حقوق عرفی بریتانیا را به پس از فتح نورمانها در سال ۱۰۶۶ میلادی و جهش دیوانسالاری در زمان ویلیام فاتح و پادشاهان بعدی نسبت میدهند. در این تصویرسازیِ رایج، کامنلا دستاورد عقلانیت حقوقیِ پادشاهیِ مسیحی است که توانست با یکپارچهسازی محاکم شاهی، عرفهای پراکنده و محلی را به نظمی واحد و کشوری بدل کند. اما این تاریخنگاریِ ظاهراً عقلانی، یک ناگفتهی بنیادین و متناقض را در دل خود پنهان میسازد: روحِ سرکش حقوق عرفی بریتانیا یعنی ناتدوینیافتگی، اتکا به رویه و سنت شفاهی، و اولویتِ «عرفِ زیسته» بر «فرمان مکتوب شهریار» نه حاصل ابداع دیوانسالاران نورمان، بلکه شبح زنده و رامنشدهی یک جهانبینی پاگانی و باستانی در جزیره است.
برای درک این ریشه، باید به روزگار پیش از ورود ویلیام فاتح و پیش از مسیحیشدن کاملِ آنگلو-ساکسونها و سلتها بازگشت؛ روزگاری که قانون نه سخنِ مکتوبِ یک خدا یا دستورِ مکتوبِ یک پادشاه، بلکه زاییده و پاسدار رابطهٔ میان انسان، طایفه و زمینِ مقدس بود. در بریتانیای پاگان، «شورای مردم» (Folkmoot) و مجامع قبیلهای در فضای باز، زیر سایهٔ درختان بلوط مقدس یا بر فراز تپهها تشکیل میشدند. در آنجا «حقوق» یک متنشناسیِ الهیاتی یا اصولِ رمزگذاریشده بر روی طومارها نبود؛ حقوق فرآیندی کاملاً انضمامی، شفاهی و مبتنی بر سوگندهای آیینی به نیروهای طبیعت و نیاکان بود.
تضاد میان حقوق رومی-کانونی (که بر نوشته، متن مقدس، ارادهٔ مرکزی پاپ و پادشاه، و منطق انتزاعی استوار بود) با حقوق عرفی انگلیس، در واقع تضاد میان دو جهانشناسی متنافر است. حقوق رومی و امپراتوری میکوشد قانون را از بالا بر جامعه نازل کند (نوعی تجلی ارادهٔ حاکم خدایگونه)؛ اما در سنت پاگانیِ جزیره، قانون موجودیتی ازپیشموجود بود که باید «کشف» میشد، نه اینکه «وضع» شود. قاضی در این سنت اولیه، قانونگذار نبود، بلکه شهودگر و بازخوانِ تعادل در بومشناختیِ جامعه بود.
سازوکارهایی چون «تبرئه با سوگند» (Compurgation) یا آزمونهای الهی (Ordeal)، پیش از آنکه صورتبندیِ آئینی مسیحی پیدا کنند، نهادهایی در یک جامعهی پاگانی بودند که در آن، حقیقت نه از طریق منطق حقوقی ارسطویی، بلکه از راه ارزیابی اعتبار اجتماعیِ شخص و همبستگیِ خونی و قبیلهای گواهان احراز میشد. حتی مفهوم «خونبها» (Weregild) در حقوق آنگلو-ساکسون، بازماندهی مکانیزمی مادی و پاگانی برای جلوگیری از برادرکشیهای پایانناپذیر و حفظ چرخهٔ حیات در قبیله بود.
سال ۱۰۶۶ و فتح نورمانها تنها نقطهٔ ورود یک سیستم جدید نبود، بلکه لحظهی مواجههی یک دستگاهِ عقلانیتِ حقوقیِ متمرکز با «نوموس» بومی و پاگانیِ بریتانیا بود. ویلیام فاتح و کلیسای کاتولیک کوشیدند تا با جامهٔ مسیحی پوشاندن بر سنتهای محلی و یکپارچهسازی آنها در محاکم شاهی، این اژدهای سرکش عرف را اهلی کنند. آنها نام این آمیزه را «قانون مشترک» (Common Law) گذاشتند؛ قانون مشترک برای تمام قلمرو.
اما طنز تاریخی در اینجاست که علیرغم قرنها الهیاتسازیِ مسیحی و دیوانسالاریِ نورمانی، شاکلهی اصلی حقوق عرفی یعنی پافشاری بر عدمِ تدوینِ قانون در قالب یک کدِ صریح و مطلق (برخلاف حقوق مدنی قارهای)، اتکا به سابقه و رویه (Precedent) به مثابه خردِ انباشتهی قبیله، و استقلال هیئت منصفه (که در اصل خَلفِ همان پیران و همسایگانِ شهادتدهنده در شوراهای پاگانی بودند) همچون استخوانی در گلوی امپراتوری باقی ماند.
بنابراین، اگر حقوق قارهای اروپا میراثدار قیصر و پاپ و خرد نظاممند رومی است، کامنلا شبحی است از نوموسِ بیشهها و جنگلهای مقدسِ بریتانیا که زرهی قانونگرایی مدرن به تن کرده است. حقوق عرفی انگلیس تنها با اتکا به این ریشهی ناگفتهی پاگانی است که توانست در برابر توتالیتاریسمِ قوانین مکتوب و ارادهی مطلقهٔ شاهان ایستادگی کند. پارادوکسِ باشکوهِ کامنلا در همین نهفته است: لیبرالترین و مدرنترین سیستم حقوقی جهان عملی، رازِ پایداری و آزادیِ خود را وامدار تاریکترین و کهنترین ریشههای سنت شفاهی و پاگانیِ جزیرهای است که هرگز به تمامی تن به قانون مکتوبِ هیچ شهریاری نداد.
#حقوق #تاریخ_حقوق #کامنلا #بریتانیا #حقوق_بریتانیا #پاگانیسم #پاگانیسم_بریتانیا #تاریخ_باستان
2 weeks ago | [YT] | 10
View 2 replies
Audiobook City
🌊 اصالتِ پاگانیسم در مواجهه با توحید و تجدد
نگاهی به فیلم (Cthulhu 2007) دن گیلدارک
بزرگترین توهمِ تاریخ اندیشهی غرب، تقسیمِ جهان میان دو مدعیِ تمامیتخواه بوده است:
از یکسو الاهیاتِ ادیانِ ابراهیمی با نویدِ نجاتی فراتاریخی، و از سوی دیگر پروژهی تجدد و عقلانیتِ روشنگری با ادعای تسلطِ کامل بر هستی از رهگذر علم و سیاست.
اما چه میشود اگر هر دوی این پروژهها، نه دو پاسخِ واقعی، بلکه صرفاً دو تمهیدِ دفاعی و دو نقابِ شکننده برای پنهان ساختنِ حقیقتی بس سهمگینتر، باستانیتر و بیرحمتر باشند؟
فیلم مستقل «کثولو» (Cthulhu, 2007) ساختهی دن گیلدارک، برخلاف نگاه سطحی که آن را تنها یک اقتباس سینمایی ردهبندیشده از شاهکار اچ. پی. لاوکرفت (سایه بر فراز اینزموث) میداند، دقیقاً در نقطهی تلاقیِ همین پرسش بنیادی ایستاده است:
کالبدشکافیِ فروپاشیِ همزمانِ توحید و مدرنیته در برابر بازگشتِ سهمگین و اصیلِ امر قدسیِ پاگانی.
داستان با راس (جیسون کاتل) آغاز میشود؛ استادِ جوان و همجنسگرای تاریخ در دانشگاه، که تجسم تمامعیارِ سوژهی مدرن، خودآئین، سکولار و فرارفته از سنتهای پدرسالارانه است. او پس از سالها فرار، به مناسبت مرگ مادرش به زادگاه ساحلی خود بازمیگردد؛ شهری فروپاشیده که ذیل حکمرانی یک فرقهی مرموز و پدرِ سنتیاش تنفس میکند. گیلدارک با دقتی مفهومی، راس را نه یک قهرمان کلاسیک، بلکه نمایندهی «تجددِ بیسلاح» تصویر میکند. دانش آکادمیک، عقلانیت نقادانه و هویت مدرن راس، در برخورد با شهر ساحلی -که در آستانهی یک دگرگونی کیهانی است- دستخوش فروپاشی تدریجی میشود.
برای درک عمیقتر اثر، ابتدا باید خطِ بطلانی پرداخت که فیلم بر الاهیات ادیان ابراهیمی میکشد. ساختار فکری ادیان توحیدی بر پایهی یک «جهانِ اخلاقی» استوار است؛
جهانی که در آن خداوند خدای خیر، عدل و انسانمحوری است و جهانهستی برای انسان و نجات او طراحی شده است. گیلدارک با عریان کردن آیینهای فرقهی محلی (که ذیل خدایان کهن چون دگون و کثولو شکل گرفته)، نشان میدهد که خدایِ ابراهیمی، ساختاری خداساخته برای رام کردنِ غریزه و سرکوبِ وحشتِ بنیادیِ انسان از بیکرانگی است. در مواجهه با خدایان اعماق اقیانوس، مفاهیم «گناه»، «توبه» و «پاداش اخروی» در ادیان توحیدی، خندهدار و پوچ به نظر میرسند. خدای پاگانی لاوکرفت (کثولو)، خدایی اخلاقی یا دادگر نیست؛ او تجسدِ بیتفاوتی محضِ کیهان نسبت به حیات بشری است. اگر توحیدِ ابراهیمی تلاش میکند با ادعای خلقت انسان به دست خدا، به وجود او معنا ببخشد، الاهیاتِ تاریکِ لاوکرافتی در فیلم گیلدارک اثبات میکند که انسان تنها یک عارضه، یک تصادف و یک حباب بیمقدار بر سطح اقیانوس هستی است.
خدای ادیان ابراهیمی در این شهر فاقد قدرت بوده یا به تعبیر نیچه «مرده است».
اما نقد گیلدارک به همینجا ختم نمیشود؛ روی دوم سکهی نقد او، نیشتر زدن به قلب «مدرنیته» است. عصر روشنگری با شعار افسونزدایی از جهان، مدعی شد که با عقل ابزاری، قانون اساسی و علوم طبیعی میتواند جای خالی خدا را پر کند و بر طبیعت مسلط شود. راس، به عنوان فیگور روشنفکر مدرن، در ابتدا تلاش میکند رخدادهای وحشتناک شهر را با خطکشِ تحلیلهای روانشناختی، تاریخی یا جامعهشناختی اندازه بگیرد. اما اقیانوس تاریک و نفوذ زوالناپذیر نژاد کهن در خونِ خودِ راس، تمسخرِ صریح این ادعای مدرن است. تجدد پنداشته بود که با تأسیس نهادها و شهر سکولار، مرزهای سرزمینی مشخصی علیه وحشتِ پیشاتاریخ کشیده است، اما فیلم گیلدارک نشان میدهد که مؤسسات آکادمیک، حقوق فردی و ساختارهای مدرن، ساختمانی فرسوده بر روی لایههای عمیقترِ زیستشناختی و کیهانی هستند. سوژهی مدرن که خود را حاکم مطلق سرنوشت خویش میپنداشت، درنهایت درمییابد که حتی در سطح مولکولی و ژنتیکی نیز خادمِ همان نیروهای باستانی ناخودآگاه و سرکوبشده است.
در میانهی این دو ویرانه -ویرانهی توحید اخلاقی و ویرانهی تجدد عقلانی- آنچه سر برمیآورد، «اصالت پاگانیسم» است. پاگانیسم لاوکرفتی در این فیلم، نه یک پرستش سادهلوحانهی طبیعت، بلکه اذعانِ بیپردگی به امر قدسیِ نامتعال و وحشتبار است. پاگانیسم لاوکرفتی به ما یادآوری میکند که زمین و اقیانوس، بسیار پیش از پیدایش انسان و خدایان منجیاش وجود داشتهاند و پس از نابودی آنها نیز وجود خواهند داشت. در «کثولو»، آیینهای پاگانی فرقهی ساحلی، نه از سرِ جنونِ جاهلانه، بلکه منطبق بر حقیقتِ عریان و بیرحمِ هستیشناسی است. آب و اقیانوس در فیلم، نماد این حیاتِ پیشاتاریخی و جاری است که تمام خطوط مرزی، اخلاقیات و تعاریف مدرن از «هویت» را بشوید و در خود حل کند. حتی هویتِ جنسیِ دگرگون و حاشیهایِ راس که در جامعه مدرن قسمی مقاومت تلقی میشود، در مواجهه با ضرورتِ زیستشناختی و کیهانیِ فرقهی پاگانی، معنای سیاسی مدرن خود را از دست میدهد و بدل به جزئی از یک چرخهی اجتنابناپذیر تولد و زوال میشود.
«کثولو»ی گیلدارک را باید یک رسالهی الاهیاتی-سیاسیِ تاریک دانست؛ روایتی از شکستِ نهادهای انسانی در برابر امری که نه مهار میشود و نه با منطقِ اقناع و استدلال به سازش میرسد. اگر به تعبیر کارل اشمیت، تمام مفاهیم برجستهی نظریهی مدرن دولت، همان مفاهیم الاهیاتیِ سکولارشده هستند، گیلدارک نشان میدهد که الاهیات توحیدی و سیاستِ مدرن، چیزی جز یک انکارِ جمعی و یک «سوگندِ جزمی» برای ندیدنِ امر قدسی پاگانی نبوده است. در پایان فیلم، وقتی راس با تقدیرِ خونی و کیهانی خود روبرو میشود، خواننده و بیننده درمییابد که پاگانیسم، نه گزینهای در کنار سایر گزینهها، بلکه بسترِ اصلی و بیرحمی است که توحید و تجدد، تنها دورههایی کوتاه و گذرا از فراموشیِ آن بودهاند. امر قدسی صدا میزند، و عقلانیتِ انسان مدرن، حتی توانِ بستنِ گوشهایش را نیز ندارد.
#مدرنیته #انتقادی #سینما #نیچه #تجدد #توحید #الهیات #ادیان #مذاهب #الهیات_سیاسی #تحلیل_فیلم
2 weeks ago | [YT] | 5
View 2 replies
Audiobook City
📖 معرفی کتاب
📘 اُدیسه
✍🏻 #هومر
📝 ترجمه: میرجلالالدین کزازی
«اُدیسه» هومر تنها یک داستان ماجراجویانه نیست، بلکه دریچهای به جهان اسطورهای، آیینها و اندیشههای یونان باستان است. ترجمهٔ میرجلالالدین کزازی، که بر پایهٔ متن یونانی باستان و با بهرهگیری از پژوهشهای معتبر هومرشناسی انجام شده، تاکنون دقیقترین و وفادارترین ترجمه فارسی این شاهکار بهشمار میآید. کزازی میکوشد نهتنها معنای واژهها، بلکه لحن حماسی، شکوه شاعرانه و فضای دینی و اسطورهای جهان هومر را نیز به فارسی منتقل کند؛ از همین رو، خدایان المپ، سرنوشت، آیینهای قربانی، تقدیر (Moira)، رابطه انسان با خدایان المپ و جهانبینی پاگانی را تا حد امکان در همان افق فرهنگی یونانی با اصالت و کمترین دخلوتصرف حفظ کرده و آنها را با مفاهیم اسلامی یا مسیحی جایگزین نمیکند. اگر میخواهید «اُدیسه» را تا حد امکان نزدیک به آنچه خوانندگان یونان باستان تجربه میکردند بخوانید، ترجمهٔ میرجلالالدین کزازی انتشارات مرکز بهترین و معتبرترین انتخاب موجود در زبان فارسی است.
#اسطوره #حماسه #ادیسه #اودیسه
3 weeks ago (edited) | [YT] | 17
View 4 replies
Audiobook City
🦉 شبح هدایت در آئینهی اسطورهشناسی آینده
شاید هیچ اثری در تاریخ ادبیات معاصر ایران به اندازهٔ «بوف کور» صادق هدایت با کژفهمی، ابتذالِ نقد و خرافاتِ پیرامونی گره نخورده باشد. سالهاست که منتقدی چون جلال آلاحمد و همفکرانش، هدایت را متهمِ اصلیِ «غربزدگی» و خادمِ نیهیلیسمِ انفعالی و خودکشیگرای غربی قلمداد کردهاند؛ حال آنکه عامهٔ خوانندگان نیز با تکیه بر خرافهای کهن، خواندن بوف کور را گامی شوم به سوی جنون و خودکشی میپنداشتند. اما جیسون رضا جرجانی در کتاب «فولکلور نو: دربارهٔ بوف کور صادق هدایت»، با عبور از این خوانشهای تقلیلگرایانه، پروژهای جسورانه ارائه میدهد. او مدعی است که بوف کور نه یک تقلیدِ بیرمق از ادبیات گوتیک یا اگزیستانسیالیسم اروپایی، بلکه نخستین و باشکوهترین نمونه از «فولکلور نو» (Novel Folklore) است؛ شاهکاری که در آن، حکمتِ پیشااسلامی و هرطقههای ایران باستان با متاتئولوژی، عرفان هندی و افقهای فوتوریستیِ پسابشری پیوند میخورند.
نقطهٔ عزیمت نویسنده برای اثبات این مدعا، بازخوانی کارنامهٔ هدایت به عنوان یکی از پیشگامان جدیِ فولکلورشناسی در ایران است. هدایت با نگارش آثاری چون «اوسانه» و «نیرنگستان»، به گردآوری اساطیر، خرافهها و ترانههای مردمی پرداخت. او در این آثار تمایزی قاطع میان لایههای اصیل فرهنگ آریایی و ایرانیِ کهن که بر ارادهٔ آزاد، تعقل و یگانگی با عناصر طبیعی استوار بود و باورهای وارداتیِ بعدی (چون جبرگرایی نجومی و قربانیکردنهای خونین) ترسیم میکرد. کتاب نشان میدهد که هدف هدایت در بوف کور، صرفاً پاسداری موزهای و عتیقهانگارانه از گذشته نبود؛ بلکه او میکوشید با احیای ژرفساختهای اساطیریِ «پریان» و باورهای کهن ایرانی، نوعی «فولکلور نو» خلق کند. فولکلوری که نه برای فرار از مدرنیته، بلکه برای مقاومت در برابر انسدادِ زمانهٔ حال و بازتعریفِ آیندهٔ یک ملت کارایی دارد.
جرجانی در کالبدشکافی متنیِ بوف کور، لایههای الاهیاتیِ مغفولماندهای را از دل ادبیات پهلوی ساسانی بیرون میکشد که مهمترین آنها بدعت و هرطقهٔ «زروانی» است. در اندیشهٔ زروانی، زمان بر دو قسم است: زمانِ بیکرانه و ازلی (زروان آکنارنگ) و زمانِ کرانمند و تقویمی (زروان درنگخدای). راوی بوف کور که از زمان تقویمیِ رجاله-مردمان گسسته، در حقیقت لغزشهای زمانی و تجربهٔ ابدیت را از سر میگذراند. «دختر اثیری» در این خوانش، تجسدِ همان «دئنا» (Daenâ) یا وجدان و همزادِ آسمانیِ راوی در الاهیات زرتشتی است؛ فرشتهای که در جهان پس از مرگ بر انسان ظاهر میشود. اما در الاهیات نوزروانیِ هدایت، این فرشتهٔ پاک بر اثر سقوط در جهان مادی و اغوای الاههی شهوت و نیاز (آز)، بدل به «لکاته» یا زن زمینی میشود. بدین ترتیب، عشق مقدس به دئنا و شهوت جنونآمیز به لکاته، دو روی یک سکه در گردونهٔ زمان زروانی هستند.
این مواجههٔ نوزروانی با مسألهٔ وجدان و زمان، پیوندی حیرتانگیز با فلسفهٔ نیچه و مفهوم «مرگ خدا» برقرار میسازد. جرجانی نشان میدهد که تمایز قاطع میان راوی (فرد اصیل) و «رجالهها» در بوف کور، ریشه در گنوستیسیسم مانوی و زروانی دارد؛ همان منبعی که نیچه نیز ناآگاهانه از آن برای خلق فیگور «چنین گفت زرتشت» الهام گرفته بود. اما هدایت به دلیل دسترسی مستقیم به متون پهلوی و سنتهای عرفانی شرق، از نیچه فراتر میرود. او با ورود به آئینهای تانترا، ایزدبانوی کالی (در قامت بوگم داسی) و سموم مار کبرا، مفهوم تناسخ و انحطاط را به عمیقترین سطوح روانشناختی میبرد. رجالهها یا مردمان عامه، چیزی جز سایههای روانیِ تکهتکهشدهٔ خودِ راوی نیستند؛ سایههایی که او برای درک آنها مجبور است اعترافاتش را تنها برای سایهٔ خویش بر روی دیوار بازگو کند.
شاید شگفتانگیزترین و در عین حال بحثبرانگیزترین بخش کتاب، فصلهای پایانی آن باشد؛ جایی که او شهر هندسی، خاکستری و عجیبِ داستان را با «ناکجاآباد» و اقلیم هشتم در حکمت اشراق سهروردی و «عالم مثال» پیوند میدهد. جرجانی برخلاف هانری کربن، این عالم مثال را عاری از ارتقای آرمانشهری دانسته و آن را واجد خصلتی ویرانشهری قلمداد میکند. از این منظر، جرجانی بوف کور را با ادبیات مدرن «مواجهه با پدیدههای ناشناخته و بشقابپرندهها» (مانند آثار ژاک والی و ویتلی استریبر) مقایسه میکند. دختر اثیری و موجودات عجیب داستان، شبهشبحهایی از آیندهٔ پسابشری انساناند که در قالبی شباهتیافته به فولکلور پریان کهن یا رویدادهای ناشناختهٔ آسمانی، بر راوی ظاهر میشوند.
نویسنده تصریح میکند که روش او در بررسی بوف کور، نه یک «تفسیر» صوری و متکی بر تقلیلگرایی جامعهشناختی یا تاریخی، بلکه یک «تاویل» باطنی و هرمونوتیکِ اسطورهای است. او میکوشد با فرورفتن در خلوتگاهِ ناخودآگاهِ هدایت و کشف نمادهای کهن اثر، نفرینِ سنتیِ بوف کور یعنی کشیده شدن خواننده به سوی خودکشی را ابطال کند و نشان دهد که بوف کور، نه یک نالهٔ مأیوسانه از انحطاط، بلکه متنی پیشگویانه برای درک موقعیت انسان در آستانهٔ جهان پسابشری است. کتاب «فولکلور نو» با این خوانش جسورانه، صادق هدایت را از قفس تنگ نقد ادبی کلاسیک آزاد ساخته و او را در مقام یکی از ژرفاندیشترین چهرههای اندیشهٔ معاصر بر اریکه مینشاند.
🔎 با نگاهی به
📖 فولکلور نو
دربارهٔ «بوف کور» صادق هدایت
جیسون رضا جرجانی
فایل کتاب در کانال تلگرامی کتابخانه باشگاه علوم انسانی:
t.me/sociologycenterbooks/4283
#صادق_هدایت
#اسطورهشناسی
#نیچه
#انتقادی
#ادبیات
#زرتشت
#ایران_باستان
3 weeks ago | [YT] | 8
View 0 replies
Load more