𝕬𝖒𝖎𝖗 𝕿𝖆𝖓𝖍𝖆🩶

سلام درود به همتون
این فقط یه کانال نیست
اینجا اعترافه.
واقعی، تلخ، بی‌نقاب.
من امیرم
و اینجا هر روز
حرف‌هایی گفته می‌شه
که خیلی‌ها جرأت فکر کردن بهشون رو هم ندارن.
اگه اهل حقیقتی
سابسکرایب کن
و ردِ دلتو تو کامنت‌ها بذار.
..👌🖤
Hello everyone!
This isn’t just a channel.
This is a confession.
Raw. Bitter. Unfiltered.
I’m Amir.
On this channel, I share dark truths, untold thoughts,
and raw emotions—
expressed through visual storytelling and text.
If you’re tired of fake positivity
and looking for real, honest content,
subscribe, like,
and leave your thoughts in the comments. 🖤
Keywords:
truth, dark reality, real talk, untold words, deep thoughts, emotional videos


𝕬𝖒𝖎𝖗 𝕿𝖆𝖓𝖍𝖆🩶

هر چی بدبینی از خودبینیِ خودی که بیگانه نیست
آدمی گم می‌شود آن‌جا که دل، آینه‌خانه نیست
در میانِ شلوغیِ فکرها، صدا گم می‌شود
حقیقت همیشه در هیاهوی بهانه نیست
اگر از خویش بگریزی، به کجا می‌رسی؟
راهِ بیرون، جدا از درونِ این خانه نیست
دشمن آن‌سوی جهان شاید خیال باشد
گاهی آن‌کس که می‌زند، جز خودِ ما نشانه نیست
خودت را ببین، اگر می‌خواهی جهان را بفهمی
چشمِ بسته، سزاوار دیدن افسانه نیست
دل اگر صاف شود، آینه هم می‌خندد
هیچ تصویری در آن، جز تو و این زمانه نیست
هر چی بدبینی از خودبینیِ خودی که بیگانه نیست
دل اگر تیره شود، آینه هم ساده و روانه نیست
ما درونِ خودِ خویشیم و جهان بازتابِ همان
آنچه بیرون می‌بینی، جز نقشِ درونِ توانه نیست
اگر از خویش گریزان شوی، به کجا می‌گریزی؟
هیچ شهری بیرون از مرزِ نگاهت خانه نیست
زخم‌ها را به جهان نسبت دادن آسان است
اما هر درد، بی‌ریشه درونِ این ترانه نیست
گاهی از خویش بپرسیم که چه بر دل گذشت
این همه قهرِ جهان، بی‌سبب و بی‌بهانه نیست
آدمی در پیِ آرامشِ دوردست دوید
حال آن‌که درونش، خودِ سرچشمه‌ی دانه نیست
تو اگر خویش بدانی، همه دنیا تو شود
وگرنه در همه عمرت، جز غبارِ زمانه نیست
هر که با خویش صمیمی شد و آشتی را فهمید
دیگرش جنگِ جهان، دغدغه و افسانه نیست
ما همه در پیِ نوری به افق‌های دوریم
حال آن‌که چراغی به درونِ دلِ ما لانه نیست
دل اگر صاف شود، آینه‌ها راست بگویند
جز حقیقت، در آن قابِ بلند و فسانه نیست
بدبینی اگر از خویش به جهان می‌ریزد
ریشه‌اش در دلِ خاموشِ خودیِ بیگانه نیست
زندگی آینه‌ای‌ست، هر چه در او می‌بینی
جز خودت نیست، اگر چشمِ دلت فریبانه نیست
پس به خود باز بگرد، خانه همان‌جاست که تو
نه در آن دورترین نقطه که از تو نشانه نیست
❤️‍🩹

9 hours ago | [YT] | 40

𝕬𝖒𝖎𝖗 𝕿𝖆𝖓𝖍𝖆🩶

نامرد کسی‌ست که پشتِ لبخندش فریب پنهان می‌کند و قدرِ اعتمادِ دیگران را نمی‌داند؛ از او گله‌ای نیست، چون ذاتش همین است
_________/]_
هر که دیگران را بازی دهد، نامرد است
دل شکستنِ آدمی، نهایتِ این درد است
می‌خندد به ظاهر و در دلش نیرنگ است
پشتِ هر نگاهش، هزار نقشِ سرد است
اعتماد، شیشه‌ای‌ست نازک و بی‌صدا
یک ترکِ کوچک، آغازِ یک نبرد است
آن‌که دل به بازیِ احساسِ مردم داد
خود نمی‌داند که چه اندازه بی‌خرد است
نامرد، قصه‌اش همیشه تکراری‌ست
آمدنش فریب و رفتنش پر ز درد است
از نامرد چه گله، که ذاتش همین است
گله از او کردن، خود یک اشتباهِ بزرگ و فرد است
تو اما مثلِ آینه صاف و بی‌ریا بمان
که ارزشِ انسان به دلِ پاک و خِرَد است
بگذار هر که بازی دهد، در بازی بماند
پایانِ راهِ او، همیشه پر از حسرت و سرد است
دنیا جایِ گذر است، نه جایِ فریب
آن‌که پاک بماند، همیشه سربلند است
از نامرد دوری کن، که راهش بی‌وفاست
در خنده‌های سردش، هزاران نقشِ خطاست
او با فریب و نیرنگ، دل‌ها به بازی بَرَد
اما سرانجامِ کارش، فقط حسرت و جفاست
دل را به هر نگاه و هر وعده‌ای مسپار
کز اعتمادِ بی‌جا، آغازِ هر بلاست
با اهلِ دل بمان و ز بدخویان گذر کن
که همنشینِ نیکو، چراغِ راهِ تو راست
دنیا گذرگهی‌ست، نه جایِ دل سپردن
از نامرد دوری کن، که این خود یک حکمتِ والاست
🌿 🖤

1 day ago | [YT] | 77

𝕬𝖒𝖎𝖗 𝕿𝖆𝖓𝖍𝖆🩶

ادب و احترام مثل عطر است؛ ما برای خودمان استفاده می‌کنیم، اما دیگران هم از رایحه‌ی آن لذت می‌برند
.
ادب و احترام نشانه‌ی شخصیت انسان است؛ چیزی که بیش از همه به خودِ ما برمی‌گردد، اما تأثیرش در نگاه و رفتار دیگران دیده می‌شود
۰
اخمق‌ها این‌گونه شناخته می‌شوند؛ هر چه بیشتر به آن‌ها احترام بگذاری، بیشتر مغرور و متکبر می‌شوند
.
با بی‌ادب بحث مکن، رنج بی‌ثمر است
کز گفت‌وگو با او دلِ دانا در خطر است
هر حرفِ تندِ او، چو تیری بی‌هدف
بر جانِ آرامِ تو فقط یک شرر است
تو اگر به خشم پاسخِ او را بدهی
آن آتشِ کوچک تو را شعله‌ورتر است
خاموشیِ سنجیده، نشانِ بزرگی‌ست
نه هر سکوتی از سرِ ضعف و سِتَر است
آنجا که عقل نیست، سخن هم بی‌اثر است
با جاهلِ بی‌ادب، جهانِ تو مختصر است
بگذار بگذرد، که گذر اصلِ جهان است
هر زخمِ زبان آخرِ کارش هدر است
آرام بمان که ارزشِ انسان به وقارش
نه در جدل، نه در هیاهو و خطر است
با بی‌ادب بحث مکن، راهش همان است
دوری ز او، بهترینِ راهِ بشر است
با بی‌ادب بحث مکن، این کارِ عاقل نیست
در کوچه‌ای که سنگ است، پاسخ حاصل نیست
هر واژه‌ای که از تو بر او برگردد
جز شعله‌ای تازه در آن محفل نیست
او تشنه‌ی جدال است و تو آرام بمان
آرامشِ تو بزرگ‌ترین دلیل نیست
دنیا پر از صداست، ولی دانا کسی‌ست
که بی‌صدا می‌گذرد و درگیرِ باطل نیست
با جاهل اگر بجنگی، فرقی نکند
این جنگ، برای هیچ‌کس عاقل نیست
خاموش بمان، که وقار از سکوت است
هر پاسخِ تند، نشانه‌ی کامل نیست
بگذار بگذرد، که زمان داورِ توست
هر زخمِ زبان همیشه قابلِ تبدیل نیست
با بی‌ادب بحث مکن، راهت جداست
آنجا که شعور نیست، مسیرت قابل نیست
🖤

1 day ago | [YT] | 94

𝕬𝖒𝖎𝖗 𝕿𝖆𝖓𝖍𝖆🩶

گاهی آدم‌ها،
مثل ظرفی پر از مهربانی می‌آیند…
لبریز از نانِ لبخند،
و چایِ گرمِ همراهی.
تا وقتی پرند،
تا وقتی سفره‌ی دلشان باز است،
عزیزند…
دیده می‌شوند…
حتی ستایش می‌شوند.
اما وقتی خالی شدند،
وقتی خسته شدند،
وقتی دیگر چیزی برای ریختن نماند،
یکهو نگاه‌ها عوض می‌شود…
می‌گویند: «تمام شد…»
و بی‌صدا،
برچسبی روی دلشان می‌چسبانند:
«بی‌فایده… مثل ظرف کثیف»
هیچ‌کس نمی‌پرسد
این ظرف، چه روزها که سیر کرده‌ی دیگران را
و چه شب‌ها که دردشان را بی‌صدا نگه داشته…
هیچ‌کس نمی‌بیند
که کثیفی، از استفاده است، نه از بی‌ارزشی…
آدم‌ها ظرف نیستند،
که فقط تا پرند دوست‌داشتنی باشند.
آدم‌ها دل دارند،
و دل اگر خالی هم باشد،
باز هم حرمت دارد…
کاش یاد بگیریم
قدرِ پر بودن را که می‌دانیم،
فراموش نکنیم
احترامِ خالی بودن را…
🍂 📚

2 days ago | [YT] | 97

𝕬𝖒𝖎𝖗 𝕿𝖆𝖓𝖍𝖆🩶

کاسه صبر شکست و درد من درمان نشد
غصه ها از حد گذشت و مشکلم آسان نشد
رنج های زندگی یا زخم های خوب و تن
هر دو بر حال خرابم نقطه ای پایان نشد
رنج های زندگی یا زخم های خوب و تن
هر دو بر حال خرابم نقطه ای پایان نشد
جان خود کردم فدا در راه دوست و آشنا
روز بد آشنا بر درد من درمان نشد
جان و قربان همه از روی مطلب بود مگر
جان و دل دادم ولی هیچکس جانان نشد
حاصل عمرم بجز رنج و غم چیزی نبود
بخت تاریکم خدا یا روشن و تابان نشد
گریه کردم کاشگاهی در خلوتی بی کسی
خنده بر غم های من هرگز به لبها نشد
کاش می مردم رها گاهی در خلوت ز کس
خنده بر غم های من هرگز به لبها نشد
کاسه صبر شکست و درد من درمان نشد
غصه ها از حد گذشت و مشکلم آسان نشد
دنیا همه یک لحظهٔ کوتاهِ نفس بود
هر شادیِ ما سایهٔ یک آهِ نفس بود
ما آمدیم از دلِ تاریکیِ تردید
هر راه که رفتیم، همان راهِ نفس بود
یک عمر دویدیم به دنبالِ ندانستن
در آینه دیدیم که خود، رازِ شکستن
هر جا که رسیدیم، همان نقطهٔ آغاز
هر قصه که گفتیم، فقط شکلِ نوشتن
دل خسته شد از این همه تکرارِ رسیدن
از رفتن و باز آمدن و باز ندیدن
دنیا به لبِ خندهٔ ما زهر چکاند
ما ساده نشستیم به امیدِ چشیدن
گاهی دلِ انسان به خودش هم نرسیده‌ست
گاهی نفس از سنگِ زمان هم بریده‌ست
ما جمعِ غریبیم در این شهرِ پر از دود
هرکس به خودش هم نرسیده‌ست و رمیده‌ست
گفتند خوشی هست، ولی دورتر از ماست
گفتند امیدی‌ست، ولی پشتِ دعاهاست
ما ساده به دنبالِ سرابش دویدیم
تا فهمیدیم این راه، پر از نقشِ خطاهاست
یک عده در این شهر، به زر زنده نشسته
یک عده به نانِ شبِ خود، خسته و بسته
این فاصله را نام نهادند «تقدیر»
اما دلِ ما از همه این‌ها شکسته
دنیا اگر این است، که دیدیم و گذشتیم
پس عمر چرا صرفِ ندانستنِ خویشیم؟
شاید که حقیقت، نه در این راهِ بلند است
شاید که خودِ ما همه در بندِ خویشیم
ای کاش که انسان کمی از خویش رها شد
از نقشهٔ این بازیِ بی‌پایه جدا شد
آن روز که دل فهم کند خویش چه بوده‌ست
دنیا همه در چشمِ دلش هیچ، فنا شد…
🖤

3 days ago | [YT] | 26

𝕬𝖒𝖎𝖗 𝕿𝖆𝖓𝖍𝖆🩶

«از کفن‌فروشی پرسیدم: جنسش اصل است؟
لبخندی زد و گفت:
هر که برده… دیگر بازنگشته است.

آنچه از سر گذشت
شد سرگذشت
حیف بی‌وقت گذشت، اما گذشت
ناگهان خواستیم
یک‌دو روزی فکر کنیم، اما…
در خانه نوشتند:
دور گذشت…

پشتِ زیباترین لبخندها،
عمیق‌ترین رازها پنهان است…

زیباترین چشم‌ها،
بیشترین اشک‌ها را باریده‌اند…

و مهربان‌ترین قلب‌ها،
سنگین‌ترین دردها را به دوش کشیده‌اند.


دردی که انسان را به سکوت وامی‌دارد،
بسیار سنگین‌تر از دردی‌ست که او را به فریاد می‌کشاند…

اگر آدم‌ها سکوت کنند،
دنیا از گفتن خالی نمی‌شود…
فقط دل‌ها، بیشتر خالی می‌شوند.

سکوت که می‌ماند،
حرف‌ها در گلو می‌پوسند،
و لبخندها،
کم‌کم شکل عادت می‌گیرند.

اگر آدم‌ها سکوت کنند،
دردها شنیده نمی‌شوند،
فقط بزرگ‌تر می‌شوند…
تا جایی که دیگر
حتی فریاد هم،
راهی به بیرون پیدا نکند.

سکوت، همیشه آرام نیست…
گاهی فقط
صدایِ زخمی‌ست
که کسی جرأت گفتنش را نداشته است
🥀

4 days ago | [YT] | 47

𝕬𝖒𝖎𝖗 𝕿𝖆𝖓𝖍𝖆🩶

من خنده زدم بر دلِ دیوانهٔ خویش
دل خنده‌کنان گفت: تو افسانهٔ خویش
گفتم که چرا این‌همه آشوب و تبم؟
گفتا که تویی علتِ ویرانهٔ خویش
من خنده زدم بر غمِ دیرینهٔ دل
او گریه شد و ریخت به آیینهٔ دل
گفتم که مگر مرهمی از جنس سکوت؟
گفتا که سکوت است خود، کینهٔ دل
من خنده زدم بر سرِ عقل و تدبیر
دیدم که دلم مانده میانِ دو مسیر
یک راه به آرامش و یک راه جنون
گم‌گشته‌ام و نیست مرا هیچ سفیر
دیوانه شدم، خنده زدم بر همه‌چیز
بر خاطره‌ها، بر غمِ هر پاییز
دیدم که جهان بازیِ بی‌معنی ماست
ما خنده‌کنان، گریه‌کنان، ریز به ریز
ای دل، تو بگو آخر این قصه چه شد؟
این شعله چرا در دلِ ما زنده بُد؟
گفتا که همین سوختن آیینِ تو است
بی‌سوختن این زندگی ارزنده بُد؟
پس خنده زدم، اشک شدم، باز خندید
این راز نهان در دلِ من سخت تنید
دیوانه و عاقل همه یک قصه شدند
وقتی که دلم با غمِ دنیا رقصید…
در کوچهٔ فقر، دل‌ها هنوز زنده‌ست
نان نیست، ولی شرف به لب‌ها خنده‌ست
دستی که تهی‌ست، به آسمان نزدیک است
این خاک، پر از آدمِ ساده، ولی بنده‌ست
اما آن‌سوی شهر، چراغانِ فساد
لبخند به لب، دل‌ها همه در انقیاد
پول است و مقام است و هزاران نقاب
انسان شده گم، مانده فقط یک جسدِ شاد
در فقر، اگرچه سفره‌ها بی‌نَفَسند
چشم‌ها هنوز از شرم، کمی سر به‌زیرند
اما وسطِ بزمِ زراندوزیِ شهر
دل‌ها همه از بی‌حسیِ خود، به اسیرند
آن‌کس که ندارد، ولی آرام‌تر است
از آن‌که میانِ زر، گرفتارتر است
فقر، اگرچه تلخ، ولی بی‌ریاست
فساد، لبِ خنده، دلش خونین‌تر است
ای کاش میانِ این دو، راهی باشد
نه فقر بماند، نه دلی تباه شود
انسان بماند و شرفش زنده شود
تا زندگی از نو، کمی نگاه شود…
🌒

5 days ago | [YT] | 19

𝕬𝖒𝖎𝖗 𝕿𝖆𝖓𝖍𝖆🩶

در این جوانیِ خاموش و بی‌قرارِ من
گویی زمان، نشسته به شانه‌های خسته‌ام
نگاهِ آینه، دیگر مرا نمی‌شناسد
که من شبیهِ کسی‌ام که زود شکسته‌ام
در این جوانیِ من، پیرِ دردها شده‌ام
میانِ خندهٔ مردم، غریب و تنها شده‌ام
هزار حرفِ نگفته درونِ سینه‌ی من
چو آتشی‌ست که خاموش، ولی هویدا شده‌ام
چه زود فصلِ شکفتن به خزان بدل شد و رفت
چه زود خندهٔ من در گلو بدل شد به قفس
نه اینکه زندگی کم بود، نه… زیاد آمد
ولی میانِ نفس‌ها، گم شد صدای نفس
دلم هنوز جوان است، ولی تنم خسته
میانِ راهِ نرفته، چرا چنین بنشسته؟
هزار پنجره در من به نور وا نشده
ولی دریچه‌ی عمرم، به بی‌کسی بسته
در این جوانیِ من، پیرِ قصه‌ها هستم
میانِ جمع ولی از خودم جدا هستم
کسی نفهمید این دل چه‌ها که دیده و سوخت
من از تبارِ صداهای بی‌صدا هستم
شب‌ها به شانه‌ی دیوار گریه می‌ریزم
که هیچ‌کس نشنید آنچه در دلم مانده‌ست
هزار واژه درونم هنوز زندانی‌ست
هزار حرف، که بر لب نیامده، مانده‌ست
اگرچه خسته و خاموش و بی‌پناه شدم
ولی هنوز درونم، امید راه شده‌ست
که شاید این همه دردِ نهفته در دلِ من
روزی به شعر بدل شود، به یک نگاه شود
در این جوانیِ من، پیرِ ناگهان شده‌ام
ولی هنوز درونم، پر از جهان شده‌ام
اگرچه زندگی‌ام زود دیر فهمیدم
ولی هنوز، برای شروع، جوان شده‌ام
در این شب‌های بی‌پایانِ فکر و بی‌قراری
دلم نشسته به آوارِ بغضِ بی‌قراری
نه خواب می‌آید، نه آرامشِ خیالِ خوشی
فقط صدای خودم مانده در شکستنِ زاری
گمان نکردم که این‌گونه می‌گذرد عمرم
به چشمِ خویش ببینم شکستنِ باورم
هزار وعده شنیدم، هزار راه رفتم
ولی هنوز میانِ سوالِ خویش سرگردانم
چه زود فاصله افتاد بینِ من و خودم
چه زود گم شدم از دستِ آینه، از قدم
نه آن کسی که خیال می‌کردم، شدم آخر
نه آن کسی که مرا ساخت، مانده‌ام در عدم
دل است و این همه حرفِ نگفته در سینه
دل است و زخمیِ خاموشِ بی‌نشانه، همین‌ه
نه اعتماد به دنیا، نه دل به مردم شهر
که هر کسی ز خودش هم فراری و بی‌دینه
اگرچه خسته‌ام از این مسیرِ بی‌پایان
هنوز کورسوی امیدی‌ست در دلِ ویران
که شاید آخر این راهِ بی‌صدا برسد
به یک شروعِ دوباره، به صبحِ بی‌باران
من از سکوتِ خودم هم شکسته‌ام اما
هنوز می‌نویسم، هنوز هستم، تنها
شاید همین نفسِ مانده، شعرِ من باشد
که زندگی، همین افتادن است و برخاستن‌ها
🤍

6 days ago | [YT] | 55

𝕬𝖒𝖎𝖗 𝕿𝖆𝖓𝖍𝖆🩶

بالغانه‌ترین رفتار یک انسان این است
که از خوبیِ دیگران سوءاستفاده نکند.

بعضی‌ها مهربانی را ضعف می‌بینند،
و همین، فرق آدم بالغ
با آدمِ نارس است.

آدمِ بالغ می‌فهمد مهربانی، ساده‌لوحی نیست،
بلکه انتخابی‌ست آگاهانه برای انسانی‌تر بودن.
بعضی‌ها اما دل‌های نرم را اشتباه می‌گیرند،
فکر می‌کنند هر که آرام‌تر است، شکستنی‌تر است،
هر که بیشتر می‌بخشد، حتماً حد و مرزی ندارد،
و همین‌جاست که تفاوت‌ها شکل می‌گیرد.
آدمِ نارس، خوبی را نردبان می‌کند،
بالا می‌رود، بی‌آن‌که پشت سرش را نگاه کند،
اما آدمِ بالغ، حتی اگر بتواند،
هرگز از دلِ کسی عبور نمی‌کند برای رسیدن به خودش.
بلوغ یعنی بفهمی هر مهربانی،
پشتش دنیایی از فهم و درد و تجربه است،
و اگر کسی با تو نرم‌تر رفتار می‌کند،
این از بزرگیِ اوست، نه کوچکیِ تو.
پس اگر با آدم‌های خوب روبه‌رو شدی،
نه امتحانشان کن، نه ازشان عبور کن،
فقط قدرشان را بدان،
چون این‌جور آدم‌ها، کم‌اند و عمیق‌اند.
🖤

6 days ago | [YT] | 32

𝕬𝖒𝖎𝖗 𝕿𝖆𝖓𝖍𝖆🩶

یه سؤال از همه‌تون دارم…
فرض کنید در خیابان در حال قدم زدن هستید و با چهار نفر روبه‌رو می‌شوید:
نفر اول: افسرده است و حال روحی خوبی ندارد.
نفر دوم: غریبه‌ای است که کاملاً نابلد و سردرگم به نظر می‌رسد.
نفر سوم: در خودش فرو رفته و انگار در دنیای ذهنی خودش گم شده است.
نفر چهارم: با آدم‌ها غریبه است و ارتباط گرفتن برایش سخت است.
حالا سؤال اینجاست:
به نظر شما کدام‌یک از این افراد بیشتر رنج کشیده است؟
کدام را انتخاب می‌کنید که در آغوشش بگیرید؟
و اولین جمله‌ای که به او می‌گویید چیست؟

هر کی خسته بود و دلش گرفته بود،
یا نگاهش مثلِ شبِ بی‌ستاره شده بود،
قضاوتش مکن که چرا این‌گونه است،
شاید از درونش هزار زخم تازه شده بود.
هر که آرام راه می‌رود و کم حرف است،
شاید در دلش طوفانی از درد نهان است،
لبخندش اگر کم‌رنگ و کوتاه شده،
شاید پشتش کوهی از غم پنهان است.
قضاوت مکن آدم‌ها را از ظاهرشان،
نه از صدای خسته، نه از خاموشی زبانشان،
هر کسی قصه‌ای دارد که نگفته مانده،
هر دل شکسته‌ای، دنیایی‌ست در نهانشان.
اگر دیدی کسی افتاده در سکوتِ سرد،
یا نگاهش مانده میان دود و درد،
نگو «چرا این‌گونه شد؟» یا «ضعیف است»،
شاید فقط زیاد جنگیده و کم آورده درد.
دنیا همیشه آن‌طور که می‌بینی نیست،
پشت هر چهره‌ای هزار معنی پنهانی‌ست،
یکی می‌خندد، ولی درونش می‌لرزد،
یکی می‌میرد و هنوز در ظاهرش زنده‌ایست.
پس اگر دیدی کسی خسته و بی‌رمق است،
یا دلش از سنگینی روزگارش خسته است،
قضاوتش مکن، فقط کمی آهسته باش،
شاید همین سکوت تو، برایش مرهمی بسته است.
🌧️🖤

1 week ago | [YT] | 28